|
Shabnam Tolouie's blog
|
خونه ی ما بین دو کوچه بود. "کوچه مون" و "کوچه پشتی" ! و من که بچه ی تنها ی خونه بودم اکثر وقتم به ایستادن در بالکن های مشرف به دو کوچه و تماشای رهگذرها یی می گذشت که یا همسایه ها بودن و درهرعبور به سلام خندان و بلند من جواب می دادن یا هم محلی هایی که فقط کنجکاوانه دخترک همیشه در بالکن رونگاه میکردن و برای من بر مبنای ویژگی های ظاهری شون اسم داشتن : آقا کجه، دندونی ، پسر آلمانیه ...
بعد از چند ماه ، بالکن " کوچه مون" ، بدون اینکه بدونم چرا برای من ممنوع شد. اینقدر که پدر و مادرنگرانم خواب خوش بعد از ظهر رو به خودشون زهر مار میکردن تا با صدای قیژ دستگیره ی بالکن ـ که به گمانم به عمد درستش نمیکردن ـ پاورچین بیان توی آشپزخونه و بچه یی رو ـ که گوشهاش مث سگ شکاری برای شبیخون ها تیز شده بود ـ سر بزنگاه ، قبل از اینکه به دروغ خودش رو به خوردن باقیمونده ی ناهار مشغول کنه، گیر بندازن.
بالکن رو به" کوچه مون" جذاب تراز اون یکی بود. میشد اونجا کفترهای مهران رو دید، با افسانه اینا سلام علیک کرد، به راه رفتن آقا جوادی و خانمش که صد متر با هم اختلاف قد داشتند دقیق شد، غلام جکسون رو دید که تنها کسیه که break میزنه و کفش nike داره وسهیلا رو دید که تا سهیل سر کوچه نیست میره تو باجه تلفن و با اون مقنعه ی سیاه و روپوش قهوه ای مدرسه ، یه ماتیک مات بنفش می زنه .
" کوچه پشتی" نا آشنا بود. همه داشتن توش یا ارمنی حرف میزدن یا ترکی وبافتنی می بافتن. فقط "مادرفرشته ها" بود که کرد بود و وقتی با دودست کش اومده ی پر النگو ،با کیسه های سبزی خوردن و شیرشیشه ای و نون و میوه می رسید دم خونه، با اینکه همیشه ساکت بود، " فرشته ها" رو زهره ترک می کرد. "فرشته ها" خوشگل بودن. خواهر برادری که از فرط زیبایی معصومانه برای من "فرشته ها" بودن. و" مادر فرشته ها" که زشت و ساکت و بد اخلاق بود برای من ـ و فکر کنم برای همه ـ "زن دیوه" ی کوچه پشتی بود.
روزهای تماشا اینقدر گذشت تا دخترک همیشه در بالکن باز تونست ـ نه با صدای بلند، که این بار با اشاره و مخفیانه ـ به بعضی آدمهای کوچه پشتی جز "زن دیوه" ، سلام کنه و علیک بگیره. نمیدونم باز پچ پچ کدوم همسایه ی مریض سنت، پدر و مادرم رو نگران کرد که حتی برای "کوچه پشتی" هم ممنوع البالکن شدم. روزهای تلخی شد برای بچه ی تنهایی که هاکلبری فین و تام سایرو تخیلی های ژول ورن و بینوایان و ... رو بلعیده بود و حالا باید خودش روتو خلوت یا با خوندن کشف اللغات حافظ نسخه ی انجوی سرگرم میکرد یا با عوض کردن موج های رادیو که گهگاه به زبون فارسی اما با لهجه ای ترسناک از نا کجایی دور، اخبارترسناک تری از جنگ و سیاست می داد.
اندوه و بی اعتمادی غریب به همه ، کم کم تبدیل شد به لذت. واین لذت تقریبا" بیشتر لحظه هام رو پر میکرد، اینقدر که ساکت شده بودم وبه زعم پچ پچ ها، "خانم" ! و این خانم شدن بدترین اتفاقیه که میتونه برای یه بچه ی ۱۰ ساله بیفته . موقع بر گشتن از مدرسه مقنعه ی طوسی کم رنگم رو ـ که مدل مقنعه ی نماز مادر بزرگم دوخته شده بود ـ تا روی ابروهام پایین میدادم. از سر نا امنی دلم میخواست خودم رو از دید همه پنهان کنم وبرای چاشنی ، چنان اخم میکردم که نه سلامی بشنوم و نه علیکی. درست مثل " زن دیوه ". حتی عاشق خاموشی های اجباری جنگ شده بودم که معمولا" سر میز شام بود که قلیه ی کدو می خوردیم با عدس . و پدرم که خاطره میگفت از روزهای پیشینش تا فراموش کنه که چه سخته امروزش . و مادرم که فراموش نمیکرد و گاهی سخت گریه می کرد. و بعد مشق نوشتن بود زیر نور شمع. ( توی قهوه ی تلخ خاطره ی این خاموشی ها رو تصویر کردم) .
تا اینکه روزی ، یک جمعه ی خنک پائیزی ، درست بعد از کارتون لی لی پوت ، زندگی از یک نواختی در اومد. صدای جیغ بلندی از "کوچه پشتی" وحشت زده مون کرد و من بدون اجازه جلوتر از پدر مادرم پریدم توی بالکن . شرایط اونقدر اضطراری بود که کسی به این نا فرمانی مدنی اعتراضی نکرد .همه مون میخکوب شده بودیم. " زن دیوه " بی روسری ـ یا به اصطلاح اون محل با سر لخت ـ و پای برهنه عربده میزد و خودش رو به در و دیوار می کوبید. "فرشته ها" سرشون رو از پنجره ای که فکر کنم پنجره ی کوچولوی راهرو بود بیرون کرده بودن و مادرشون رو با التماس صدا می کردن. شوهر زن که برای اولین بار بود می دیدمش دستش رو گرفته بود جلوی دهن زن وزن با مشت و لگد در برابر مرد مقاومت میکردوبه کردی بد و بیراه میگفت. بعضی ازهمسایه ها جمع شده بودن تا زن رو ساکت کنن. یکی دو تا زن چادر نمازی رو، باز و آماده مثل شنل ماتادور ها با فاصله ای از"زن دیوه" حرکت میدادن تا در اولین فرصت بندازن سرش و موهای کوتاه و مش کرده اش رو بپوشونن. "زن دیوه" بالاخره خودش رو خلاص کرد و رفت به طرف در خونه ، که کرم رنگ بود با شیشه های ماتی که در نیمه ی بالای در، پشت میله های فلزی مهار شده بود. زن به شیشه ها کوبید، یک بار، سه بار ، ده بار . و صدای شیشه ها که خرد میشد و به زمین می ریخت ، نفس همه رو بند آورده بود. خونی که بیرون می پاشید مادرم رو وحشت زده فرستاد توی اتاق. من اینقدر ایستادم تا النگو های نازک طلای زن ، سرخ سرخ شد. فرشته ها فقط نگاه میکردن. مثل من و بچه های کوچه. و زبونشون بند اومده بود. وقتی نه شیشه ای موند و نه توانی برای شکستن ،" زن دیوه" دستهاش رو بلند کرد مچ های خونیش رو به مرد نشون داد و در حالیکه می لرزید رفت توی خونه. صدای صلوات کوچه رو پر کرد. و مرد خجالت زده با آب ، خون جلوی درو خرده های شیشه رو شست.
چند روز بعد ، وقتی توی سکوت بعد از ظهر بعد از مدرسه، بی سر و صدا توی بالکن رفتم رنگ در خونه ی "فرشته ها" آبی شده بود، آبی آسمانی . شیشه های مات گل دار، دوباره سر جا شون بودن و تابلوی" آرایشگاه پروین" کنار همون پنجره ی کوچولویی بود که" فرشته ها" جمعه، وحشت زده از اون بیرون رو نگاه میکردن.
از اون به بعد هر وقت د رنافرمانی های پنهان مدنی ، پروین خانم ـ "مادر فرشته ها"ـ رو دیدم ، سلام کردم و با لبخندی به قشنگی فرشته هاش ، و لهجه ی محکم کردیش جواب داد ؛ هر بار که با دست های کش اومده از خرید می اومد یا کنار درآبی خونه اش برای بدرقه ی مشتری زیر ابرو برداشته ای با آرامش ایستاده بود ویا هر بار که داشت قربون صدقه ی " فرشته ها " می رفت که بی خیال ، مشغول بازی بودن.
****
تلفنم زنگ میزنه. پیغامش روگوش میکنم. میگه: چرا جواب نمیدی؟ میگه: قرار بود توی قایق نمایشتون رو اجرا کنین. میگه: اینقدر جواب نمیدی که آدم نگرانت میشه. می گه: مگه قرار نبود برای تاریخش بشینیم صحبت کنیم؟ خودمو می کوبم به در و دیوار. عین یه شیر که چپوندنش توی قفس یه بزمجه . دستامو ، پنجه هامو میکوبم تو شیشه ها یی که نمیدونم از کجا اومدن دور این قفس که قاعدتا" باید میله میله و آهنی باشه. این یه تصویرتکراری و ذهنیه. اما حس خوبی بهم میده . خلاص می شم. از چی ، نمیدونم. نه خونی هست ، نه دادی. فقط یه شیر هست تو قفس تنگ یه بزمجه و "مادر فرشته ها" و خیلی های دیگه . و تو که میخونی . و من که مینویسم.