|
Shabnam Tolouie's blog
|
اولین بارتوی کافه ای ، بالای خیابان جردن بود که دیدمش. اسم کافه رو یادم نیست. آدم همراهم رو هم. فقط یادمه که نشسته بود و نقاشی میکرد. از این طراحی های سریع و سر دستی . و چون مدام به ما نگاه میکرد و موبایلش رو هم تقریبا" به جهت ما روی میز گذاشته بود، ذهن شرطی شده و توهم زده ی مار ا نگران کرد و دلمون نخواست اونجا بشینیم. یادمه که همراهم ـ که الآن یادم اومد کی بود!! ـ برای باز کردن سر صحبت یا شاید خلاص کردن خودمون از این همه معذب شدن از حضور کسی که نگاهمون میکرد و مارو تند تند میکشید - از توی کیفش یه مقدار نقاشی های کوچولو که روی تکه های مقوا به ابعاد قوطی کبریت کشیده شده بود ، در آورد و بهش نشون داد که اون هم در سکوت لبخندی زد، نگاهشون کرد و پسشون داد. و ما وسط صحبت و قهوه های نیم خورده ، از اونجا رفتیم.
چند ماه بعد ، یکی از روزهایی که توی پاتق همیشگی – کافه ۷۸ - با رفقا نشسته بودیم ، دیدم که باز اونجاست . به رفیقی گفتم که این آدمه خیلی مشکوکه، که یه بارهم با فلانی توجردن....
رفیقم گفت: این آقای نیستانیه. کاریکاتوریست.
گفتم : ئه! با اون دو تا خواهر که اسمشون توکا و ماناست نسبتی داره؟
رفیقم ریسه رفت از خنده که: اون دو تا خواهر ، دو تا برادرن که این، مانا شونه!
تطبیق اسمی که سالها فکر میکنی زنه، با اون قد بلند و هیکل چهار شانه ، و اون توهّم کافه ی جردن خیلی کار سختی بود. اما همیشه قرار نیست تصویر واقعیت با تصور من و ما، راحت تطبیق کنه!
تقریبا " و از اون به بعد هر بار که ۷۸ بودیم ، مانا نیستانی هم بود بی اونکه هیاهوی اونجا بی تمرکزش کنه یا خودش پر هیاهو باشه. بعد تر در اوج روزهای اورکات ، که مثل کلی آدم دیگه به شماره ی دوستان "مانا نیستانی " اضافه شدم ، فکر کردم کاش به بهانه ی رفاقت گنگ مجازی ، یه بار برم جلو سلامی بکنم و قصه ی اون روز جردن رو براش بگم. حتمن براش تصویر کاریکاتور شده ی خودش هم جالبه. که تا بودم ، هرگز فرصتی نشد، حتی برای همون سلام اولیه.
این روزها وقتی کاریکاتور "ایران" رو دیدم و بعد خبر دستگیری مانا نیستانی ، یاد کاغذ های سفید روی میز کنار شومینه تو کافه ۷۸ افتادم ، میزی که یه آقای ساکت مشکوک می شست پشتش وورق هاش مدام پر از طرح های رنگی میشد، پر از من ، پر از تو ، یا شاید گربه ای ، وزغی ، سوسکی ، شیطانی ، فرشته ای ، بدکاره ای، بزرگواری و یا مردی که میشد راجع بهش دچار سو تعبیر شد.
از صمیم قلب، امیدوارم هر چه زودتر برگرده به خونه اش. فکر کنم این بهترین چیزیه که میشه برای یک قربانی سوء تعبیرآرزو کرد.
پی نویس: به یمن تذکر یکی دو نفر از دوستان آقای نیستانی، اینقدر توی اینترنت گشتم تا بالاخره عکس های مانا و توکا رو پیدا کردم و دیدم کسی که ما می دیدیمش توکا نیستانی بوده نه مانا! و فکر کردم حتما" اون رفیقی که اولین بار ایشون رو معرفی کرد هم بابت خاص بودن این دو نام ، دچار سو ء تفاهم شده. ولی من دلم میخواد مطلب بالا رو همینطور که هست نگه دارم و همچنان برای مانا نیستانی که امروز میدونم موبایل نداره و توی کافه ها طراحی نمیکنه و من هرگز ندیدمش، امید برگشت به خونه داشته باشم.