تبليغاتX
بابونه - L'ENTRETIEN
Shabnam Tolouie's blog

 

ما اینجا سه شب اجرا خواهیم داشت ، البته ان شاء الله...

اجرایی به زبان فرانسه از نمایش مصاحبه نوشته ی محمد رحمانیان.

  

 

 قبل از سفرم رحمانیان عزیز لطف کرد و ترجمه ی فرانسه ی متن رو - که طبق معمول ، کارپروسواس تینوش نظم جو بود -  در کمال ذوق زدگیم به من داد و وقتی گفتم که بازیگر مرد رو از کجا پیدا کنم ، گفت: " خب اپیزود دوم رو به صورت مونولوگ اجرا کن!"

 

وقتی اومدم اینجا یک بار صحبتکی کردم با حمید جاودان – بازیگر ایرانی مقیم فرانسه که جاش توی تئاترایران خالیه – وهمینطورسوالکی ازتینوش نظم جو. حمید گفت که آره باید زمانش برسه و تینوش گفت که متن ترجمه شده ،ویرایش میخواد . ومن دیدم که خودم  با روحیه ی ویرانم نه آماده ی  کار کردن هستم و نه هنوزبرای بازی به زبانی که در گفتن ابتدایی ترین چیزهاش مشکل دارم ، اعتماد به نفس دارم. بنابراین خودم رو سپردم به زمان واتفاقاتش وهر چند وقت یکبار نگاهی هم می انداختم به متن و فکر میکردم کاش انگیزه داشتم...

 

تا اینکه چند ماه پیش و در واقع یازده ماه بعد از اقامتم دراینجا دوباره جاودان رو دیدم و باز صحبت مصاحبه به میون اومد. میدونستم که هیچ سالنی منتظر اجرای ما نیست. بچه های فرانسوی تئاتری هم متوجهمون کردن که گرفتن سالن برای یک خارجی تو شهری که هرشب توش صدتا نمایش اجرا میشه کار حضرت فیله. مگه تو با حمایت دولتت یا حمایت یک آژانس خارجی که کار تو رو مدیریت میکنه ،از کشورت اومده باشی. خوشبختانه یا متاسفانه ما  فقط از کشورمون می اومدیم، همین ! بنابر این شروع کردم به چند تا کار همزمان:

 

-  تلاش برای دورکردن ذهنم از اجرای رحمانیان - که در جشنواره ی فجر دیده بودم- با دکوری که یک دایره بود و به دو رنگ سیاه و سفید تقسیم شده بود وبازی های حساب شده و خوب مهتاب نصیر پور و حبیب رضایی که کلا" خیلی من رو تحت تاثیر قرار داده بود.  

-  یادگرفتن متن خودم به عنوان بازیگر، و متن حمید به عنوان کارگردان !

-  دادن اعتماد به نفس به خودم بابت اینکه اصلن اهمیت نداره که من به عنوان یک ایرانی که یه ساله تو فرانسه است مثل یک فرانسوی فرانسه حرف نمیزنم و لهجه دارم !

-  فرستادن نامه هایی برای معرفی خودم ، گروه و متن برای گرفتن سالن

-  فرستادن متن برای کسانی که فکر میکردم نظرشون به درد بخور خواهد بود وضمنا" برای سنجیدن واکنش فرانسوی ها

-  کارگردانی حمید و خودم به شیوه ای که برداشت من از متن بود

-  نظارت برویرایش نسخه ی فرانسه ی متن( که متاسفانه بدون حضور مترجم انجام شد) و تطبیق اون با متن فارسی که تازه به دستم رسیده بود.

 

در این نامه نگاری ها و نظر گرفتن ها متوجه شدم  چیزهایی هست که در کشور ما از شدت استعمال ،عادیه و حتی کاربرد خودشو از دست داده مثل "مرگ بر... "هایی که رو در و دیوار زندگی مون خطاطی شدن - مثل قربون صدقه هامون- ، اما  اینجا میتونه کاربردی جدی و خصمانه داشته باشه  و گاهی "مرگ بر..." میتونه بین عامه ی مردم به راسیسم ضد فرانسوی تعبیر بشه. علی الخصوص در شرایطی که تصویر ما کمی خاص شده و همه فکر میکنند ما با یه پاک کن افتادیم به جون حذف  کره ی جغرافیا .

 

و متوجه شدم که مسئله ی استعمارالجزایر در یک تئوری متداول بین بخشی از الجزایری ها اتفاق خیلی نا میمونی هم نبوده چون به زعم خودشون براشون آبادانی هایی رو به ارمغان افتاده  که با خروج فرانسوی ها تبدیل به زباله دونی شده و در واقع ترجیح میدن به یمن چیزهایی که به دست آوردن به فجایع این واقعه کمتر فکر کنند و به یک اختلاف فراموش شده یا مسکوت ، دامن نزنن.

 

خلاصه متوجه شدم که باید تلاش کنم تا بفهمونم که ابعاد این کار از تعریف تکراری یک واقعه در سالهای گذشته ی الجزایروسیع تره و فقط با درست خوندن متن میشه دونست که چقدر فراجغرافیا و بی مرزه. و همینطور هم شد! عاشق این متن شدند و حیرت زده از توجه یک نویسنده ی ایرانی به مسئله ی فرانسه و نگاه جهانیش و ...

 

هر بار که از نویسنده و متن تعریف شد کلی افتخار کردیم ولذت بردیم ، وهمچنان  برای اجرا سالنی در کار نبود. دلمون نمیخواست که کسی به فضای تمرینمون – که به لطف دوستی درآتلیه ی محل زندگیش انجام میشد- وارد بشه و از طرف دیگه نمیشد توقع داشت که فقط با خوندن یک متن به کسانی که از جایی معرفی نشدن اجرا داده بشه. بنابر این تصمیم گرفتیم به اصطلاح کار رو ببندیم، از تمرین آخر، فیلمبرداری کنیم وشروع کنیم به فرستادن فیلم تمرین برای سالن هایی که فکر می کنیم با این نوع کار ها ارتباط می گیرن.

 

راه حل بعدی این بود که در همون آتلیه یک شب اجرا داشته باشیم و از مدتها قبل آدمهایی که فکر میکنیم ممکنه مفید واقع بشن رو دعوت کنیم تا انشاالله از این۱۰۰ نفر پنجاه تا شون بیان تا شاید ۵ تا شون روی اجرای ما سرمایه بذارن! این میون صحبت اسپانسر هم شد برای کرایه کردن سالن، که فکر کردیم به عنوان آخرین راه حل ازش استفاده کنیم چون تبعات و تعهداتی داشت . و بعد پیشنهاد اجرا درمکانی که مرکزی مشخصا" ایرانی بود داده شد ولی ما با همه ی تعلق به ایرانی ها دلمون میخواست در جایی اجرا داشته باشیم که با مخاطب تئاتری فارغ از ملیت و علقه های آشنا هم اجرا بریم و واکنششون رو ببینیم. تا اینکه دوهفته پیش دوست فرانسوی من - که به شدت این متن رو دوست داره و ازبس پی گیرمن شده گاهی باورم میشه که قبلا" کارهام رو دیده  مارو به سالنی که در اون اجرا خواهیم داشت معرفی کرد با این تفاصیل که ما برای سالن پولی نمیدیم و پولی هم نمیگیریم و تماشاگران هم بلیط نمیخرند. تبادل فرهنگی خالص!

 

بنابر این دوست دارم بگم ما سه شب در سالنی که  دوستش داریم ، تمرین های کاملمون رو نشون میدیم و نفرتمون رو از جنگ و تبعاتش ، با تماشاچی تقسیم میکنیم. دلم میخواست رحمانیان با همه ی گرفتاری هاش کاررو میدید حتی اگه گوشمون رو میکشید.

 

شاید سالنی دیگه ، ان شاء الله...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم اسفند 1384  توسط بابونه  |