|
Shabnam Tolouie's blog
|
به خدا من هنوزهم وحشت میکنم . وحشت میکنم از صدای گنگ دعوای طبقه ی بالا ، از تربیت اجباری به هر اسمی ، ازلذت پنهان تحقیر شدن ، از میل به استادی و معبود شدن .
از گلّه وقتی قراره دریده شیم به دست هم ، ازمذهب وقتی تبدیل میشه به آیین نامه ی رانندگی.
ازبخشش و زخم بی فراموشی، ازکدورت که بعد از عمل لیزری عدسی ، توی چشم، براق تر میشه ، از مصاحبه ی من مستعار با من در وب سایت من آنلاین ، از شنیدن صدایی که پر از کینه اس در میلش به آباد کردن جهان ، ازسوء استفاده ی یه گوینده از ابعاد میکروفن گردنی .
ازآلزایمر دایره المعارف غنی سالخورده ، ازشب ادراری بانوی ادب در نود سالگی ،از بی رحمی زندگی.
ازحمله ی لاشخورهای مستند" آوای وحش" به زن تنهای مسافر، ازخنده به لرزش دست مرد خطاط به وقت نوشتن مشق اجباری .
ازادای صداقت، ازدرآوردن ادای صراحت در جایی خارج از صحنه . از بهانه های مقدس برای لیسیدن ته مونده ی یه حسرت قدیمی.
از تورم گره های جنسی واخورده حتی در صدمین مواجهه با هوای تازه ، ازدوستت دارم های بین دو ایستگاه ، از نمایش دلتنگی های نفتالین زده به وقت سرما ، ازصدای ظریف شکستن حرمت ، از صدای مهیب هلهله ی ازدواج دو برنده ، ازمردی که با قلدری ، زن میشه ، از زنی که باید مرد بشه ، از جنینی که به لطف روشنفکری مادرش، سقط میشه .
وازغروب که همیشه بوی دلتنگی میده.
وازدیدن توپ لاستیکی شوت شده ی تنهایی ، که کنار اتوبان، بی خبر از هجوم ماشین ها قل می خوره.