تبليغاتX
بابونه -
Shabnam Tolouie's blog

 

میگه به راننده ای که از تجریش تا نزدیک های زعفرانیه دستش رو از روی بوق بر نمیداشته تا ماشین جلوییش رو از سر راهش برداره، با احترام یادآوری میکنه که بوق زدنش چیزی رو عوض نمیکنه و اینکه میشه لطفا" بوق نزنه؟ و راننده در رو باز میکنه و با رمز " خفه شو پتـ ... "  این دوست رو هل میده از ماشین بیرون! و دوست که از قضا بلده چطور صحبت کنه توی ماشین میمونه و راننده رو به عواقب کاری که داره میکنه و دردسر های بعدی انظار میده که: نمیدونه اون کیه و اگه بخواد میتونه... و راننده  که میخواسته تلافی همه ی حق های خورده شده اش رو سر کائنات خالی کنه ، از ترس برچسب خوردن ساکت میشه!

 

میگه توی صف ، توی مغازه ، حتی توی روابط خانوادگی ،  اگه کسی ازت ناراحت بشه ـ  که با کوچکترین جرقه ای همه به هم میپرن ـ  وقتی مونث باشی ، بی برو برگرد بهت میگه: جـ.... چیزی که اینجا در محله ها و حومه های خیلی پست ـ یا به قول ما ها عقب نگه داشته شده ـ اتفاق می افته که اون هم مدام توی در و دیوار مترو و جاهای عمومی تبلیغ میشه که دخترها اجازه ندن کسی بهشون حتی خشونت کلامی بکنه.

 

میگه حتی خود زنها برای تحقیر زن دیگه  از همین القاب استفاده میکنن. زن همسایه که آشغال میریزه ، یا اونی که در پارکینگ رو باز میذاره یا اونی که به هر دلیلی ازش خوشمون نمیاد و میره توی اعصابمون ، بی هیچ تردیدی میفرستیمش توی  صنف ج ها و پ ها.

 

می گه ادبیات آدمها ادبیات خشنی شده ، حتی پای تلفن میشه اینو فهمید. کافیه به یه جا زنگ بزنی و صدات نرسه به اون ور خط یا به محض الو گفتن طرف ، بفهمی که آخ میخواستی به یه جا دیگه زنگ بزنی، مهم نیست تو چقدر سکوت میکنی تا اون گوشی بره سر جاش  یا  اصلا" مزاحمی یا نه . طرف با ثانیه ی اول سکوت ، تو رو حواله میده به همه ی طبیعت بیجان موجود در هستی  وبعد در دو کلمه با رکیک ترین شکل، شغل مادر و خواهر و مونث های خانواده ات رو مشخص میکنه. 

 

میگه در یکی از کشورهای اروپایی ـ نمیدونم کدومش اما یادمه یکی از این سرد سیرها ـ خریدار فحشاس که مجرمه نه فروشنده. باقی، بقای قانونگذارشون که اینطوری توازن ایجاد میکنه با محکومیت ابدی و از پیش تعیین شده ی زن در جوامع بسته ی متعصب و شرقی و از قضا گرمسیر. یادم میاد که در جواب اعتراض به تعرض فلان مردک بیکار که توی یه کوچه یا پیاده روی خلوت ، دستی به برو بازوی دخترک یا زنی هراسون میکشه ، زن در قضاوت عابران همیشه در صحنه ، متهم میشه به بی حیایی. به این که تنش میخاره ، به این که کرم از خود درخته.

یادم میاد که برای حفظ عصمت آقایون و پاک موندن نگاهشون خانمهان که باید پوشیده تر و پیچیده تر بشن. انگار مرد مسئولیتی در قبال نگاه و دل و میل پایان ناپذیر نداره. یادم میاد که مردی که میخواست "بره جوونی کنه" چون معتقد بود  زود ازدواج کرده ، به زنش ـ که از قضا نه بزرگتر که هم سنش بود ـ میگفت : تو اگه "زن" باشی صبر میکنی تا من برم و بر گردم!!! و بعدها با همسر تازه اش ، از همسرقبلیش ـ که نموند تا شاهد "جوونی کردن" مرد باشه ـ با همون" الفاظ" ادبی  یاد میکردن. یادم میاد که هنوزهم پسر های جوون میتونن به راحتی و علنا" به باکره نبودن دخترها یی که با هاشون رابطه دارن اعتراض کنن ، بدون نگرانی از این که دارن اعلام میکنن خودشون هم یه طرف قضیه ان حالا گیرم که نفر دوم یا پنجم.

 

یادم میاد که تازه اومده بودم پاریس و هنوز گیج "اگه اینجا" و "پس چرا اونجا" بودم. شب بود. و در کافه ای درست رو به میدون بستی ـ همون باستیل خودمون ـ  با دو نفر نشسته بودیم . یکی، اهل اینجا و اون یکی ، مثل من متولد و بزرگ شده ی ایران.  بحث هنر بود و بازیگری اینجا و اونجا ؛ و این وسط دو تا دختر موبور( شاید آمریکایی ) بی توجه به چشمهای توی کافه ها یا آدم دیگه ی توی خیابون ، توی دنیای سرخوش خودشون غش غش میخندیدن و گاهی از شدت خنده روی زمین ولو میشدن . بعد از چند دقیقه که از میدون دور میشدن ، دوباره شنگول و سرحال توی دید ما پیداشون میشد . بالاخره آقای ساخت وطن، حواسش پرت شد و طاقت نیاورد ، بی خیال بحث شد و خیلی مطمئن و مشعوف گفت: اینها دنبال مشتری میگردن این وقت شب؟ دوست اینجایی که از عصبانیت رنگ چغندر شده بود گفت: چرا مزخرف میگی؟ اینها فقط دارن خوش میگذرونن. تو دنبال چی میگردی این وقت شب ؟!

 

یادم میاد که ما از هم خدا حافظی کردیم. آشنای اینجایی رفت سراغ کارگردانیش. آشنای اونجایی برگشت واز دوست دخترش قول گرفت که به هیچکس نگه که "دوست دختر" بوده و وقتی قول داد که دیگه آرایش هم نکنه ، باهاش ازدواج کرد. دو تا دختر بور احتمالا" آمریکایی یا روس یا سوئدی ، بی خبر از حضور مشتری ، با یه دوربین پر از عکس های خندون و خاطره ی سفر پاریسی ، برگشتن به کشورشون.

 

من به دخترم فکر کردم.

 

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1386  توسط بابونه