تبليغاتX
بابونه - تماشا
Shabnam Tolouie's blog

برای مجید، سحر، شاهد ، طناز، وتو، که یادآوری کردید بنویسم .

 

حادثه خبر کرده بود. و بعد بی صدا رفته بود.

 

بلند شد و نگاه کرد .

بزرگ نبود.

کوچک هم نبود . همان قدر بود که بود.

 

زنی کنارش شرم میکرد از رگ های زیبای دستش. و سر آستین را حجاب میکرد روی نشانه های کار مداوم یا شاید ارث اجدادی. دختری در انتهای کوچه ای پهن ، به انتقام ، موبایلش را از اس ام اس های عاشق قبلی پاک میکرد . عروس دو اسمه در جیب مردش رد دیروز را با تف می سایید ، و زنی مثلا" ناشناس در بلندگوی شوهر شناس، دغدغه ی های  شدن را از انتهای گلو غرغره میکرد.

 

بلند شد و نگاه کرد.

زشت نبود.

زیبا هم نبود. همان بود که بود.

 

چاقوی آغشته به موم درست کمی آنطرف تر در گرمای یک اتاقک بخار کرده از پچ پچ و خنده ، میرفت به مصاف ران و خطوط مورب سیاه مخرب زیبایی . و گیس بی تاب، در شکنجه ی بی پایان یک برس سیم دار داغ پرصدا ، تب میکرد تا رام شود ؛ تا از فرق سر به شانه بریزد. دشنه ی کند تهمت ، دختر شاد محله را آرام آرام بی عصمت میکرد.  دست زن آماده به گذراز میانبر ، در تردید بستن یا باز کردن دکمه ی سوم یقه ، مستهلک میشد  در تاریخ . و اَبَر مرد کوچک، در آن سوی جغرافیای  زنانه، به سرعت  ثانیه وسال و قرن ، مهم و مهم ترمیشد.

 

بلند شد و نگاه کرد. نفس میکشید و زخم با خون دلمه بسته ، بسته بود .

بزرگ نبود. کوچک هم نبود. همان بود که میتوانست . و شاداب ، درست عین یک کودک.

و راه،  سرشار بوی دویدن.

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1386  توسط بابونه