|
Shabnam Tolouie's blog
|
بهار امسال برای من بهار ویژه ای بود آنقدر که برای اولین بار در این چند سال وبلاگ نویسی نتونستم اینجا مطلبی بنویسم و به بهانه اش تبریکی بگم. اینقدر که ازقبل از عید هنوز نتونستم یه دل سیر بخوابم یا با بی خیالی کتاب کافه پیانو رو که امید برام فرستاده یه روزه تمومش کنم، یا برم توی یه جا بشینم و نگران عقربه های ساعت نباشم و حرف بزنم و بشنوم یا یادداشت بردارم ، یا یکی از کارهای روزمره ای رو که تمام این سالها کردم دوباره بی دلهره تکرار کنم و توی اون مداربسته ی مکرر "چرا" ها و"تردید" ها غلت بزنم و دنبال جواب محال بگردم. امسال درست یه هفته مونده به عید ، پسرکوچولوی من به دنیا اومد و زندگیمون رو با حضور گرد و قلمبه اش و چشمهای بادومیش، خیلی با قبل متفاوت کرد.
میگن که میل به مادر شدن رو از همون عروسک بازی های اولیه ی دختر بچه ها هم میشه دید. خیلی از این تئوری مطمئن نیستم. در مورد خودم میدونم که بازی های ابتدای بچگیم ـ دو سه سالگی ـ شامل یه اجرا میشده و یه عده مخاطب. مادرم تعریف میکنه که بچه های هم سنم رو جمع میکردم و براشون آواز میخوندم. یادم میاد یه بار هم بجای نی نی بازی ـ که بخواد به میل به مادر ی تعبیر بشه ـ مستقیما" نقش یه زن باردار رو توی راه پله های خونمون بازی میکردم . فکر کنم شش سالم بود. بالشی گذاشته بودم روی دلم و دلم رو با پارچه ای بسته بودم و دست هام رو گذاشته بودم پشت کمرم و راه میرفتم . مادرم تا منو دید دعوام کرد که: یعنی چی؟ دیگه نبینم خودتو اینطوری بکنی! در آر اون بالشو... و من که خیلی احساس خطا کردم، برگشتم به سراغ همون اجراهای آبرومند برای بچه های هم سنم.
بزرگ که شدم یا لااقل وقتی در ۱۸ سالگیم فکر میکردم خیلی بزرگم ، یکی ازهزار تا رویام ازدواج کردن و مادر شدن بود. از اون رویاها که فقط دوست داری بذاری گوشه ی ذهنت خیس بخوره و یه روزی هم نا غافل وقتی میخوای ساندویچت رو گاز بزنی قورتش میدی یا تفش میکنی بیرون بی اینکه اصلا" یادت باشه اون گوشه ها بوده. بعد ها با زندگی مشترک بارها ایده ی بچه داشتن اومده بود ومیون بلند پروازیها ویا نا امیدی از فردا یا سست بودن زنجیر ها گم شده بود و رفته بود پی کارش. تا اینکه اینجا برای اولین باربطور جدی بهش فکر کردم یعنی دیگه برای خودم طرح مسئله کردم و رفتم به سراغ تجسم. به اینکه اگه داشتمش امروز چکار میکرد و من چکار میکردم. و بعد دیدم چه حال بدی داشت بچه ای که نصف شده بود تو بکش واکش طناب ها و مرزهای آدم بزرگ ها.
راستش من هنوز هم نمیدونم که " قسمت" وجود خارجی داره یا نه. هنوز هم مثل دیالوگی که توی قهوه ی تلخ برای ابراهیم نوشته بودم فکر میکنم که:" یعنی چی؟ یه دیگه می شینن قسمت میکنن؟ بعد سهم بعضی ها میشه سوخته هاش که می چسبه کنار دیگ ؟" ولی دروغ چرا ؟ وقتی بهم میگن قسمت بود که توی ایران اون طوری ها بشه که زندگیت حالا اینطوری ها بشه... نمی دونم... بدم نمیاد فکر کنم که اینطوری نقد و سر راست هم میشه دید و برای یه بار هم که شده بی خیال پیچیدگی ها شد. گرچه الآن چیزی که برام مهم ترینه اینه که پسرکم توی بهترین وقت زندگی از راه رسیده ، توی شرایطی که مادر و پدرش با عشق منتظرش بودن واز بودنش هر دوخوشحالن . گرچه که یه ماهه نتونستن حتی یه مسواک سر صبر وکامل بزنن بی اینکه مثل نیروهای امداد با شنیدن هر تک صدایی برسن به وضع اضطراری و بپرن که : داره گریه میکنه؟؟ اومدم!
و خلاصه نوروز ۸۸ هم مبارک!