تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

امروز از صبح که بیدار شدم اینجا نبودم.

گرچه من هیچ وقت واقعا" اینجا نیستم. حدیث حاضر غایب.... اما امروز ساعت بیداریم  به ساعت تهران بود. تاریخم۲۶ اردیبهشت  بود ، نه نمیدونم چندم ماه می . و طبق معمول کتاب اینجایی رو از سمت راست ورق زدم  و حروف  از آخر کتاب  به صفحه ی اولش سرازیر شدن.  و از همون ابتدای  قلقلک خورشید  به تاریکی اتاق ، دلم تنگ تنگ بود...

خوشحالم که فراموشی ـ که یکی از نعمتهای بزرگ این دنیاست ـ شامل تعلق به آب و خاک و دوست و آشنات نمیشه ، حتی اگه حالت از همه ی مرز ها و خط کشی ها ـ که کاری ندارن جز این که فقط  فاصله بندازن ـ  به هم بخوره.

 

امروز به تو زنگ میزنم که موقع برداشتن گوشی میگی: "بله بفرمایید" و اگه نبودی روی پیغام گیری که همیشه با یه "سلام" شروع میشه یه پیغام طولانی میذارم.

+ نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط بابونه 

این کامنت دونی روزگاری کاربردش این بود که راجع به حال و هوای مطالب همدیگه توی وبلاگ ها بنویسیم. من چند ماهیه که با کاربرد دیگه ایش مواجه شدم و اون هم سوالات راجع به زندگی خصوصی نویسنده ی وبلاگه. میتونم حدس بزنم که فقط هم این مسئله شامل حال من نمیشه. چرا اینقدر ما به مسائل خصوصی آدمهای دیگه علاقمندیم؟

 

 از جمله چیز هایی که از من توی کامنت ها سوال میشه و من طبعا" همیشه حذفش میکنم ـ چون هیچ ربطی به فضای عمومی نداره و اگه بخواد عمومی بشه  اون بخش درس هاییه که آدم میگیره که جایی توی کاری ، نوشته ای ، فیلمی  حتما" بی تردید و به مو قعش میزنه بیرون ـ  اشاره های مثلا" معنا دار و گاهی بی انصاف و کنجکاوی در مورد زندگی منه و زندگی همسر سابق من که مدتهاست زندگی تازه ای داره. گاهی قضاوت هایی هم نوشته میشه که مثل دیکته ی نوشته ها یا عجولانه اس یا نا آگاهانه . هیچوقت هم نشانی از کامنت گذار نیست. اسم ها خیالی ان وایمیل و وبسایتی هم در کار نیست . که دروغ چرا؟ اگه بود هم ، قرار نبود جوابی به اون ایمیل فرستاده بشه.

 

میتونم فرض کنم که اصلا" همه ی این مداومت ، کنجکاوی ذهنی تنها یک نفره و میتونم باز فرض کنم که خب حق داره ، دلش میخواد بدونه یا شاید به رسم خیابون متلکی بگه! ما در مملکثی زندگی میکنیم که آدم ها توی خونه با وسایل پیشرفته، صدای مکالمات تلفنی همدیگه رو به شکل بیمارگونه ضبط میکنن، پدر، برادر، زن ، شوهر؛ ویا لیست شماره های گرفته شده توسط مرد یا زن زندگیشون رو پرینت میگیرن. دروغ میگن عین راست، برای اینکه زندگی پنهان دیگری داشته باشن ؛ یا حتی میتونن به دلایل خصومت های شخصی و عشقی و فردی ، همدیگه رو به واسطه ی تکیه به یه آشنا ی دست و پا دار، به  حوزه ی جرائم سیاسی متهم کنن. خیلی تلخ و نفرت انگیزه.... شاید این مجموعه ناشی از یه تعامله که نمیشه بهش ایرادی هم گرفت ، تعامل جامعه، تربیت، محدودیت و فرد. نمیدونم ، تحلیلش کار من نیست. بنابراین اگه میگم : "خب حق داره دلش میخواد بدونه،اون هم به شکلی که زیبا نیست "،  توی اون تعامله که این محق بودن معنا پیدا میکنه.

 

برای همین دلم میخواد یک بار برای همیشه بهش بگم که: نازنین، با توجه به توضیحاتی که دادم ، بدون، اینجا بیشتر از همین چند خط که نوشتم ، جوابی برای گفتن وجود نداره . اینجا وبلاگه! کاربرد این وبلاگ ، تقسیم دنیای بابونه اس با بقیه ی رفقای مجازی، فارغ از هر روشی که در زندگی غیر مجازی و روزمره شون دارن ؛ همین.


و اینکه سلام !

 

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1387  توسط بابونه