|
Shabnam Tolouie's blog
|
نیما ، حمیدرضا و حامد عزیز ( عزیز برای هر سه منظور شده!) از من دعوت کردن برای یلدا بازی. از اونجاییکه من دربازی خیلی کند ذهنم و تنها چیزی که گاهی میبرم تخته است ـ اونم از شانس نه درک درست ـ بنابراین تنها چیزی که از این یلدا بازی میفهمم نوشتن پنج تا اعتراف یا معرفی پنج تا خصیصه است. فقط یه دقیقه موچم... اگه باید من هم از کسی دعوت کنم (فکر کنم خیلی دیره) ولی اگه هنوز دیر نیست ، یکی بهم بگه که این کارو بکنم.
اول اینکه
نمیدونم چرا تو این یلدا بازی یاد مدیرهای مدرسه ام می افتم. مثلا" خانم ممتحن که با شوهرش دبستان ملی بهرستگان رو اداره میکرد و نمیدونم وقتی مدرسه ها دولتی شد کجا رفتن، یا خانم سلمان زاده با چهره ی با شکوه ودستکش های شیک سیاهش که مدیر مدرسه ی مریوان بود ومیگفت شوهر و بچه اش آمریکان و خودش برگشته که باشه ، و تجربه ی اولین عدم ثبت نام دوباره بدون ذکردلیل رو در۱۱ سالگی برام به یادگار گذاشت که پیامد های شیرینی توی روانم داشت اونقدر که سه ماه اول سال بعد تو مدرسه ی تازه با احدی نمیتونستم ارتباط برقرار کنم . و یا خانم هزارپیشه مدیر مدرسه ی شاهد که به عنوان بازداشتگاه به مدرسه اش تبعید شده بودم ولی بهشت سال تحصیلیم رو به یمن این بانوی نازنین چشم آبی و اون موقع جوان ، توی همون مدرسه بود که گذروندم.
دوم اینکه
من تمام نوجوونیم یه برادر داشتم به اسم شهنام که مادرش فرانسوی بود، از زن اول بابام. و چه کیفی داشت وقتی پیش چشم های دوست داشتنی و کنجکاو بچه های مدرسه ازش حرف میزدم. آخرین باری که اسمی از شهنام شنیدم وقتی بود که کاملا" فراموشش کرده بودم، شبی که بیرون تالار وحدت ، بعد از اجرای "رومئو ژولیت" یکی از همکلاسی های دوران راهنمایی من رو پیدا کرد و جلوی بقیه پرسید داداشت چطوره! و من که سالها بود مالیخولیای حامی فرضی رو از یاد برده بودم ، ویادم نمیرفت که بابام فقط یه بار ازدواج کرده و فقط یه بچه داره که منم ، و قصه هامو مدت ها بود که با کارم می بافتم ، گفتم داداشم کیه؟ و گفت: " شهنام دیگه!!... " و حال پریشون من رو که دید گفت : "ای وای ! ببخشید... چیزیش شده؟!"
سوم اینکه
از نوجوونی که میگذرم ، یاد روزهای پیاده روی های طولانی می افتم ورویا ها و کله پاچه ! بس که توروزهای طلایی "نه... فقط تو حرف بزن ..." با کورش، قرار های ما یا تو کله پزی بود ، یا سیرابی و جگرکی. و چقدر بده که تو پاریس باشی، شهر هنر، وبه ستارخان فکر کنی ، نه به مشروطه خواهیش ، به اسمش روی پلاک یه خیابون وبه جگرکی هاش که بوی گذرنامه میداد یا به بره سفید که برای آدرس دادن هات اعتبار بود و بعد ،از خوردن رومانتیک ترین غذای زندگیت محروم باشی!
چهارم اینکه
دیشب اینجا نوئل بود و من با اینکه به خونه ی دوستان دعوت بودم ، با همه ی توان موندم تو خونه وتا میتونستم به مدد همه ی فکر هایی که میتونه دل آدم رو کباب کنه ، حال خودم رو بد کردم ، فقط به خاطر یاد آوری شب عید های ایرانی که دوساله نمی بینم. مورد چهارمم خیلی پوچه والبته پوچ تر از اون، خیلی چیزای دیگه اس که... اما خب وقتی قراره راست گفت ، باید درهم گفت ، نمیشه که فقط خوباشو سوا کرد!
پنجم اینکه
به تصویری فکر میکنم که از" وقتی بزرگ بشم" داشتم ، تو اون روزهایی که اگه کسی میخواست صدام کنه میگفت: دختر خانم یا بیشتر وقتها : بچه! ... با تو ام ، آره تو که مقنعه ات سفیده...
به این فکر میکنم که در درونم چقدر به اون تصویر نزدیکم و در مسیر بیرونی ، چقدر پرت و دور. و باز به این فکر میکنم که اگه تصویری که امروز از فردام دارم ، به همین نسبت و بازبا یه صاعقه پرت و دور بشه ، باید خوشحال شم یا اینکه دل زده ام می کنه؟
مرسی از این دعوت.
پی نویس: دوستان میگن دیر نشده برای دعوت. من هم دعوت میکنم از وبلاگ های:
برای آقای ک و دروغهای بی پایانش
این رامینویسم اینجا
برای چوپانی که در آینه ای مسکن داشت
و دلش را آرام آرام آب کرد درلذت همخوابگی با گرگ ها
چوپان کوچک دروغگو ، که دهقان فداکار من بود
وهرروز به ترفندی می مرد
و به ترفندی زنده می شد