|
Shabnam Tolouie's blog
|
اين جا نبايد بذاری خاطرات سراغت بيان .اين جا نبايد بذاري يادت بياد يه دسته قابلمه ي سفت نشده تو خونه ات هست . يا يه بادكنك كه برای بچه ات گرفته بودی. اين جا آدم با خاطراتش ذره ذره آب ميشه. اولين خاطره كه بياد شروع مي كني به دلتنگ شدن . شروع مي كني به عاصي شدن . نذار بهتون فكر كنم . يه چيزی بگو كه بيزارم كنه ... نذار به چشمهات نگاه كنم . از اينجا برو.*
می رسم فرودگاه . این دومین باره که میام برلین. بار اول از ایران می اومدم، من بودم و یک عده از دوستان تئاتری گروه های مختلف. سفر با هماهنگی مرکز هنرهای نمایشی ایران بود و خانه ی فرهنگ های برلین. این بار سفر با هماهنگی خود ماست و برگزارکنندگان بزرگداشت هاول. می رسم ، از پاریس. و تنهام. آقای محترمی با یک پلاکارد که روی اون اسم نمایش نوشته شده ایستاده. چاق سلامتی می کنیم و با ماشین شیکش مسیر طولانی فرودگاه تا هتل رو می ریم. به انگلیسی ـ که مثل بلبل حرف میزنه ـ از من میپرسه: شما اینجا تنها کار دارید؟
میگم : نه. میگم: همکارای دیگه باید تا حالا از ایران رسیده باشند. شما نیاوردینشون؟
میگه: نه . من چند تا عرب رو آوردم . جالبه که اونام میخوان راجع به هاول تئاتر اجرا کنند.
تعجب میکنم. توی سایت برلینی ها، تنها نمایشی که قرار بود اجرا شه، "میبوسمت و اشک" بود. میگم: از کجا اومده بودن؟
میگه: نمیدونم شاید عراق. اسماشون محمد حسن بود ، جلیله و محمد.
میخندم . میگم: اینها ایرانی هستن!
میگه: پس چرا اسمای ایرانی ندارن؟ ایرانی ها که ازعرب ها متنفرن!
توضیح می دم که این اسمها مذهبیه و دیگه تفکیک ایرانی و عربی نداره وکی گفته همه ی ایرانی ها از عربا... خلاصه، از دیوار و برداشتن سمبولیکش حرف میزنه و از روزهای پشت دیوار میگه که چقدر وضع اقتصاد خوب بود و تنها مشکل کوچولو خفقان بود ! و حرف و حرف تا اینکه باز آداب پیاده شدن و باز کردن در و یا الله بفرمای تشریفاتی که من بهش عادت ندارم.
وارد اتاقم میشم. هیچ استقبالی از طرف بچه های خودمون نیست. وقتی دوساعت میگذره مطمئن می شم که کسی مرده. من مدتهاست که با هر سکوت و بی خبری فقط از وقوع یه اتفاق تلخ و غیر قابل پیش بینی مطمئن میشم و مدتهاست که ذهنیت خوش باورم رو توی نشده ها و نه ها و تلخی ها ی تجربه شده ، گم کردم. بارونی م رو میپوشم و فکر میکنم حتمن بچه ها برای گفتن خبربد به من ، دارن مشورت میکنن و حتمن دنبال قبرستون میگردن و حتمن... از خانم گیجی که توی پذیرش هتله برای بار سوم میپرسم که چطور شماره ی اتاق دوستان من رو نمیدونه؟ یه دفعه دستش عین خطوط نوار قلب تند تند کاغذ ها رو از اسم بچه ها و شماره ی اتاقاشون پر میکنه. اولین شماره رو که می گیرم یکی با صدای خواب آلود میگه: ب .....ل ....ه؟ یکی از عرب ها که معلوم نیست چرا ۳۵ ساله به اسم یه پادشاه هخامنشی صداش میکنن!
چای گلستان ، آدامس ، پسته ی تازه ،انگورعسکری ، بسته ی امیر ، بسته ی آزاده، سلام سارا ، سلام مجتبی و پروانه ، گل گاو زبان ، باقلوا، دفترچه ات که توش خط باباته، کتاب دعا ، آجیل شیرین ،امانتی عمه، سیگار و کمپوت!! و حرف: پرواز ۴ صبح و خستگی این بیچاره ها، سریال نرگس ، تئاتر شهر، خبرنگارها ، ازدواج فلانی، طلاق بیساری، مساعدت بهمانی و معاونت بهمدانی، دخترکانی که عاشق بازیگرها میشن ، پسرکانی که بازیگر می شن ، پیغام های تلفنی دلبری، دستمزد های عقب افتاده ، جوک های تازه ، اسکناس های تازه، زنگهای جدید موبایل ، آهنگ نوکیای شیش و هشت، بچه ای که ضجه اش با کامپیوتر، الکترونیکی شده وخلاقیتی که فقط میتونه از یه ذهنیت سادیست بیاد، یه توپ دارم قلقلیه، گفتگوهای ساختگی گاهی خنده دار و....
پر میشم ازحضور همه ی گروه که اومدن وازهوای شلوغ و دوست داشتنی ای که برام تصویر میکنن. و بعد تمرین. اول روخونی می کنیم. بعد از یک سال و نیم اینقدر این روخونی دوباره خنده داره که پیام دهکردی دیالوگ میگه وما اشکهامون رو پاک میکنیم. بعد کار رو می گیریم و باز اشک هامون رو پاک میکنیم . و باز کار رو می گیریم و اشک و اشک. روز سوم از بس به اعصابم فشار اومده سر درد میگیرم، سر دردی که با قدم برداشتن هم تشدید میشه ، با نفس کشیدن هم، با خود بودن هم. فرداش میرم آرایشگاه ، دلم میخواد عوض شم. توی آرایشگاه تا میفهمن که پاریس زندگی میکنم خودشون رو خفه میکنن از توجه و وسواس. فکر میکنم عوض شدم. به همون ساده لوحی که آدمها فکر میکنن با تغییر جغرافیا میشه تاریخ کسی رو عوض کرد. و باز تمرین و اشک و حرف و خنده. سام کلانتری ازمون عکس می گیره. میگم : کاش میذاشتی موقع اجرا با گریم و لباس . میگه وقت اجرا مشغول فیلمبرداری خواهد بود ، بنابراین عکس ها میشن عکس های تمرین.

درست صبح روزاجرا ( آخر از همه) می فهمم که هاول نمیاد. چون در پراگ هم مراسمی هست وباید در زادگاهش بمونه. محمد عاقبتی ، کارگردان کارمیگه: " ۱۳ سال این آدم ، با فلاکت تو زندان بود. قراربود بمیره، نمرد . به جاش رئیس جمهور شد و امروزتو هفتاد سالگیش باید انتخاب کنه، ببینه تو کدوم یکی ازبزرگداشتهاش در دنیا میتونه شرکت کنه. این یعنی مفهوم آزادی. " فکر میکنم چه ربطی داره آخه ممد جان ؟! ویادم که میاد دلم میخواد اینجا بنویسمش.
این اجرامون هم طبق معمول خوب و پر شور و آبرومنده. شرایط کولی واراین گروه اجازه نمی ده اجرای شل و بدی داشته باشیم و این به اعتقاد من مزیت این فاصله اس. چهار سال پیش "میبوسمت و اشک" بر مبنای کتاب" نامه هایی به الگا" نوشته ی" واسلاو هاول" ، توسط "محمد چرمشیر" نوشته شد. این کاردرجشنواره ی بیست و دوم تئاتر فجر دو اجرا داشت . جایزه های بهترین بازیگر مرد برای پیام دهکردی ، بهترین بازیگر زن برای من و بهترین کارگردانی برای محمد عاقبتی هم شد نتیجه ی شیرینش . موند باز تابش پیش تماشاگرتئاتر شهر که نشد و کم کم تبدیل شد به حسرت. پارسال توی مجله ی هفت خوندم که دلیل عدم اجرا، عدم حضور بازیگر زن کار (بدون بردن اسمش!) ذکر شده. از بعضی ها هم شنیدم که بازیگر نام نبرده، دقیقا" به دلیل عدم امکان اجرا و امکان بازی و امکان حضور و غیره اس که دیگه نبوده و نیست. راست و دروغش پای اونا که میگن!
خلاصه، این کار تا امروز ۱۲ اجرای بین المللی داشته که پنج تاش در زمان سکونت بازیگر مذکوردرایران و با هماهنگی مرکز هنرهای نمایشی قبلی بوده . بقیه اش هم به گمانم توسط خداوند جور شده. اینه که ما هر چند وقت یک بارکه هم دیگه رو می بینیم اول اسفند دود میکنیم ، فقط چون شنیدیم برای دفع میکروب خوبه! و تمرین میکنیم و با هر اجرا ـ به قول یکی از دوستان تئاتری آلمانی که بارها این کار رو دیده ـ به ریزه کاری ها و تغییرات تازه می رسیم. و بعد ازهراجرا هر بار که به حضور تماشاچی تئاتر شهر فکر می کنیم ، از تغییرات فرضی به دلیل تغییرات فیزیکی بازیگر هاش دراون روز موعود کلی کیف می کنیم. واین جوریه که یاد میگیریم به همین سادگی هم میشه کیف کرد!

بعد از اجرا، مراسم تشکرمدیر فستیواله و شام و خوش و بش های مدل اروپایی. مدیران تئاتر و دوستان آی تی آی که برای بار چندم به تماشای نمایش اومدن از حال و احوال من میپرسن. به ویژه که اولین آشنایی ها مون بر میگرده به روزهای قهوه ی تلخ و ایران . قصه ی دانشگاه رو که میگم با هیجان میگن : چی درس میدی؟ و من میگم میخوام درس بخونم و شکل علامت تعجبی میشن که اینجاس! توضیح میدم که دانشگاه رفتن برام، آشنا شدن با بچه های رشته ی فیلمسازیه وگرنه ترجیح میدم بنویسم و کار خودم رو بکنم . فکر کنم که مثل من فکر نمیکنن و اصرار دارن که من درس بدم ! به هرحال نه اون وقت شب تو برلین و نه فردا شبش تو پاریس کاری از من در این زمینه بر نمیاد ! بنابراین به دعوت یکی ازهنرمندان ایرانی راهی خونه اش می شیم. و تصنیف های سنتی و مهمون نوازی دوستمون و همسرغیرایرانیش شب دلنشینی برامون میسازه. بر می گردیم به هتل ، دو نفرمون صبح سحر میرن . دو نفر دیگه وسط روز بر میگردن. و دو نفرآخرمیان که از پاریس برگردن.

دیشب "استخوان خوک و دست های جذامی" رو خوندم. امروزاین شماره ی" زنان" رو. فردا باید فیلم کارهایی که فرستادید رو ببینم. پس فردا بسته ی انجیر رو باز کنم و سبزی خشک ها رو. مستی زعفرون می مونه برای سه روز بعد. روز چهارم ، دست از سر بادکنک و دسته های سفت نشده ی قابلمه بر میدارم و روز پنجم... آخ ! اون بالا یادم رفت بگم که نفرهفتم منم که یه کم دیرتراز بقیه بر میگردم.
* ازمتن"می بوسمت و اشک"