تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

 

رفیقی یادم داد که چطوری فایل صوتی بذارم توی وبلاگم. من هم با تکنولوژی بدوی ، متن مطلب قبلیم "سررسید" رو گفتم و گذاشتیمش توی قسمت شنیداری .

 

فکر کنم از این به بعد برای یه مطالبی فایل صوتیش رو هم آماده کنم. اینطوری احساس بهتری دارم. فکرمی کنم داریم با هم حرف می زنیم، هر چند یه طرفه .شاید یکی از همین روزها بشه تو وبلاگ ها کامنت های صوتی هم گذاشت. اون وقت دیگه فاصله معنیش یه کم عوض میشه ...

همین الآن این جا رو اگه کلیک کنید قاعدتا" باید یه اتفاقاتی بیفته! تا من یه فکرراه اساسی ترو بی درد سرتر پیدا کنم . وگرنه که بی خیال و فدای سرتون! 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مرداد 1385  توسط بابونه  | 

   وقتی آمدم اینجا قرار بود شش ماهی بمانم و برگردم. بر گردم تا ببینم آنجا بمانم یا همین جا برگردم! امروز یک سال و نه ماه هست که من ازخانه ام دورم. چرایی طولانی شدن این سفر بماند برای وقتی که هنوز نیامده و وقتی بیاید مفصل می نویسمش .

 

در این یک سال و نه ماه" کار" زیادی نکردم. ماحصل تلاش  گهگاهی حرفه ای ، دو فیلمنامه ی مستقل شد که نوشتم  و یکیش را به اسم موقت " شبی در پاریس"  بی نهایت دوست دارم، آنقدرکه به خریدارش در اوج نیاز مالی نفروختم ؛

و بعد یک فیلمنامه ی کوتاه که به صورت مشترک با دوست عزیزی نوشتیم؛

یک کنسرت در موزه ی لوور؛

کارگردانی و بازی در نمایش" مصاحبه" به زبان فرانسه ؛

سفرهایی برای اجرای نمایش" میبوسمت و اشک" به امارات متحده وفستیوالهای آلمان؛

بازی در فیلم کوتاه یکی از همکاران ایران؛

حضور در کارگاه جهانی تئاتر زنان و سمینارهایش در اشتوتگارت ؛

گذراندن استاژ" بدن و آواز وحشی" در تئاتر لی یر؛

و داستانی که تازه متولد شده و نمیدانم به کجا میرسد .

 

بقیه اش را کلاس زبان رفتم، کتاب خواندم ، توی صف ایستادم ، گواهینامه ام را تبدیل کردم به گواهینامه ی اینجایی ، و دیپلم هایم را و کارت شناسایی و کارت بانک  و سلام گفتنم را .

 

و راه رفتم و از این خانه به آن خانه جابجا شدم و در ماندم برای دادن یک اجاره یا نوشتن یک نامه و مردم از وحشت و اضطراب  و آرام شدم به حضور تک و توک رفیقی که بودنشان تنها از سر صفاست نه مناسبت هایی که من ندارم. تا در اوج بی قراری معجزه آمد و خدایی که در کنار جبر و قهرش پناه است و دستگیر.

 

واضطراب های روزمره که کمتر شد ، درها را بستم  و خودم را ورق زدم ، سعی کردم یاد بگیرم خودم باشم ، یاد بگیرم که ادا درنیاورم ، یاد بگیرم  که بی واهمه ی قضاوت ها  با خود خودم مواجه شوم وحتی بدم بیابد؛ حتی خوشم بیاید . و دیدم که چه آشنا بودیم با هم ، و چه دروغگو بودیم با هم ، به خاطر یک شب نشینی یا یک مکالمه ی تلفنی یا یک تولید معظم هنری.  و چقدربا استعاره و تعبیر می گفتیم و جواب می گرفتیم انگار این همه کلمه ی ساده برای گفتن روزمره ها کافی نبود، انگار همیشه عمقی دروغین برای خواسته های عادی لازم داشتیم، و فرار کردم ازهر چیز که آرامش تازه را به هم میزد و با آغوش باز استقبال کردم از هر کس و هر چیز که بی دغدغه آمد.

 

ودلتنگ شدم برای خاطراتی که صدای کبری خانم داشت یا زیرکی  صورتحساب های دولا پهنای آقا مرتضی یا جواب سلام های بی حوصله اما مهربان آقا حاتم، و برای بچه های "کارنامه" ـ چه آنها که با هم عشق را تجربه کردیم و چه آنها که من اصلا" ندیدمشان و امروز یا فردا با امیدی بی پایان روی سکوهای تمرین اضطراب شیرین آموختن را تجربه میکنند ـ و برای همه ی فامیل و رفقایی که فارغ از ریاضیات کنار هم زندگی کردیم، درد دل کردیم ، چای خوردیم ، و با هم سخت و تلخ برای آن شش ماه فرضی خداحافظی کردیم.

 

و هزار بار وب گردی کردم تا بوی مجازی آشنا یادم نبرد که اخبار را در سرزمین من از راست به چپ می نویسند و هزار بار گول خوردم تا دانستم اخبار را به هرزبان و الفبایی راست نمی نویسند و مهمان شدم به وبلاگ هایی که راست ترین ها را از آنچه هست و هستند به خلوت مثل من هایی هدیه میکنند.  

 

و فیلم دیدم  و نمایشگاه ها را ـ که در این شهر بسیارند.  وسفر کردم ، وآدمها را همانقدر نگاه کردم که پیچک های قبر ونگوگ را، که سگ ها را، که کوچه های تنگ و کثیف و سرگشته ی پاریسی را ، که صخره ها و رودخانه ها و دریای مانش و اقیانوس را. و بقول امینه دریانورد، توی بهت جاده ها ،هرجا که دیدنی نبود چشمهایم را بستم و جایش ، رویا گذاشتم.

 

و میان این بلبشو ، در جواب ایمیل ها و تلفن ها و آف لاین ها و نگاه های پرسشگری که  میخواهند بدانند چه میکنم و یا میگویند " از خودت بگو" ، چیزی ندارم جز لبخند یا دو جمله به شوخی . که اگر بخواهم از این همه که نوشتم و آن همه که ننوشتم بگویم  ،میشود حکایت جوک کامپیوتر و "دیگه چه خبر" همشهری!

 

امروز، بعد ازاین یک سال و نه ماه خوب وبد ، دانشگاه قبول شده ام،" کارگردانی سینما" و با شروع پائیز ان شاالله  کیف و کتاب ودفتر چهل برگ کاهی و لیوان و جامدادی و عکس برگردان و همان التهاب دلنشین هفت سالگی .

 

اما امروزهم مثل هر روزدیگری برای هر کس دیگری درهر نقطه ی این جغرافیا ـ  که سیم ها و کاغذ ها و مهرها پاره پاره اش می کنند ـ  ملالی بیش ازملال بقیه نیست ، جز دوری شما ...

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم مرداد 1385  توسط بابونه  |