تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

 

میگه بعضی آدمها باید تجربه کنن، بعضی آدمها به وسوسه ی سیب بی توجه نیستن وترجیح میدن نزول کنن به زمین و از سجده ی اهل بهشت لذت نبرن.

 

میگه بعضی آدمها دست خودشون نیست ، نمیتونن تو بهشت باشن، بهشت آزارشون میده ، این بهشت می تونه هر شرایطی باشه ، هر موقعیتی که به زعم بقیه مطلوبه و به زعم اونا ایستاس، خفقان آوره . میگه از شکایت های آدم زیاد خوندیم ، از همون اول تا همین امروزاما ازحوا نخوندیم ، بس که تقصیر کار بود. میگه دلم میخواست میفهمیدم حوا به عنوان نماد تمرد و وسوسه چقدربه کاری که کرد ایمان داشت؟ چقدر تصمیمش ارادی و عقلایی بود؟ هیچوقت پشیمون شد اینقدر که تو خلوت خودش یا به بهانه ی عزای فلان مرده ی محله ، عین زن های واقعی ضجه بزنه؟ یا اینکه همیشه اسطوره وار، عین قهرمان تراژدی پای انتخابش چه تو کلٌ تاریخ  و چه توتاریخچه ی خصوصی تک تک آدمها، سنگسارشده اما خیره سر،ایستاد ؟

 

بهش میگم: مگه حوا آدم رو مجبور کرد به این وسوسه ؟

بهش میگم: راستی، وقتی حوا با مار خوشگله وارد درد دل شد آدم داشت چیکار میکرد؟ دنبال پروانه ها بود یا تمرین سوت میکرد؟

بهش میگم: چرا آدمها معمولا" از تصمیم مشترکی که عواقب سخت داره اعلام پشیمونی میکنن؟ وچرا تقصیر نتیجه ی خلاف تصورتصمیم رو ، میندازن  گردن حوا؟

بهش میگم :اصلن مگه حوا اینقدر عقلایی تصمیم گرفت که تبدیلش میکنی به قهرمان تراژدی؟

میگم: اصلن این یعنی چی که وسط بهشت ـ  که قراره توش احساس امنیت کنی چون مثلا" تو بهشتی !ـ  یه درخت سیب بذارن اما بگن ممنوعه؟

میگم :این چه بازی تلخیه که با یه خاکی شهروند بهشت میشه ؟ یه خاکی که حیاتش وابسته به خوردنه !

 

میگه: نه ، ببین ، حوا رو بگیر نماد نفس ، آدم رو بگیر نماد ...

 

دیگه گوش نمیکنم. یاد اون هنرمند بزرگوارطراح صحنه می افتم و اون درخت جذاب سبز و تک میوه ی سرخ ، تو یک سوم چپ کادرو تو نقطه ی طلایی ؛ یاد اون تاش پراززندگی تو سطح شفاف و زلال لوکیشینی به نام بهشت ، واز همین یه پلان احساس عجزغریبی میکنم .اینقدرکه حتی حرکت مفصل این انگشتها روی کلید های کامپیوتربرام بیگانه میشن ، ونمیدونم کیه که داره می نویسه.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم تیر 1385  توسط بابونه  | 

                                   

دوست دارم فکر کنم این آدم خیسه. شاید از بارون یا از یه دوش سرد . دوست دارم فکر کنم این آدم رنجور نیست. درحال مراقبه یا رقص هم نیست. فقط  خسته اس ، اینقدرکه نمیتونه سرش رو ، بدنش رو به حالت استوار برگردونه. دوست دارم فکر کنم این آدم با وجود این عضلات و مفاصل مردونه ، مرد نیست. زنه.

دوست دارم فکر کنم این تصویرهمینه که من می بینم، یه زن خیس خسته .

 

+ نوشته شده در  یازدهم تیر 1385  توسط بابونه  |