تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

 

عریان می کند

مرا

تو را

و از پوستمان پرچم می سازد

 

می وزیم

می تابیم 

 

به دیوارمدرسه

سنجاق می شویم

  

چرک می شویم

چاک چاک می شویم

 

وصله می کند

مرا

تو را

و از یادمان مرهم می سازد

ما

به پاس جراحت

به دایره ی معارف "تا اطلاع ثانوی"

الصاق می شویم

 

شبنم طلوعی ، پاریس ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  سی ام بهمن 1384  توسط بابونه  | 

 

 

شاید شنیدید که یک گروه سیاه بازی که سیاهشان هم سعدی افشار بود، چند هفته ای در تئاتر سولی - تئاتر آرین موشکین ـ اجرا داشتند.( پوسترهاش رو ببینید )

 

فضای تئاتر موشکین با اشعار فارسی نوشته شده بر دیوار ها و آش برنج و چای نعنا و پلوی رنگینی  که با تاکید در لیست غذا میفهمیدیم برای طبخش از مواد ایرانی استفاده شده ، صمیمی و دلنشین بود. و صدای همهمه ی فارسی زبانها فرانسوی ها را غرق حیرت کرده بود.

 

برنامه با دیدن فیلم ـ گزارشی از لاله زار و تعطیلی تئاتر نصر و دل شکستگی بازیگرانش شروع میشد. فیلمی که طبق معمول سوغاتی های انتلکتوئلهای خارج نشینمان ، تصویری از مردم، از پوششها و حتی خنده هاشان می داد که  ترحم برانگیز بود. طبق معمول تصویر ایران،تصویر کوچه های خرابه و کثیف بود و حتی لاله زار که از محل شادی تبدیل شده بود به انبار ها و فروشگاه های لوازم الکتریکی و حتی ویرانه ، در مقایسه با هیچ مکان تمیز و سالمی نمایش داده نمیشد که لا اقل عظمت این تخریب ( که بیش از بیرونش در ذاتش اتفاق افتاده) دیده شود .

 

ازبخش اقتصادی - سیاسی  فیلم که بگذریم ، بابت گروه سیاه بازی واقعا" خوشحال بودم. در این بهبوحه ای که "ما " به هر قیمت و دستاویزی سعی میکنیم به اطلاعات قابل بازگویی در مصاحبه ها وبه ایجاد توهم حضور بین المللی مان اضافه کنیم ، اینها آمدند و بازی کردند و ایرانی هایی را که سالها بود در حسرت خنده به سیاه مقیم وطن بودند ، خنداندند. آدمهایی که بیش از ۲۰ سال است به هر دلیل پا به ایران نگذاشته اند وبچه هایی که اینجا به دنیا آمده اند و به روز دو کلمه فارسی حرف میزنند.  جالب بود که فرانسوی ها هم حتی با ندانستن زبان و دنبال کردن زیر نویس از قافله عقب نمی ماندند.

 

افشار به وظیفه ی نقادی سیاه آنقدر متعهد بود که یکی دو جا متلک هایی به سیستم غلط کاغذ بازی فرانسه انداخت و از شرایط سخت اقتصاد و وضعیت کارتن خوابها در متروی پاریس انتقاد کرد! 

 

کار تازه نبود ، خارق العاده هم نبود . ساده بود و بی تکلف . همان بود که همیشه بود وقراربوده که باشد. جای سیاهی با امیری عوض میشد و مملکت به یمن سادگی سیاه آباد میشد و بعد که امیر بازشناخته میشد باز امیر بود اما این بار عادل . و سیاه ، باز سیاه بود اما این بار رقصان تر. نه خونی میریخت ، نه چیزی میشکست ، نه مادری به قاب عکس پسر دوچرخه سوارش روبان سیاه میزد. هیچکس حذف نمیشد نه به عنوان قربانی نه به نام خاطی. و به گمانم تمام موفقیت کار در این بود که ایرانی های مقیم اینجا چند ساعتی را فکر کردند که در ایرانند،  و فکر کردند که  گره ها رامیشود به سادگی افسانه ی این بازی ، باز کرد ودر پس خنده های زیبا یشان چیزی در گلویشان یادشان آورد که چقدر دلتنگند. 

+ نوشته شده در  چهاردهم بهمن 1384  توسط بابونه  |