|
Shabnam Tolouie's blog
|
چهارشنبه، 18 آبان، 1384
لک
●
سالها پیش وقتی خیلی نوجوان بودم عاشق پسرکی شدم که کفتر باز بود . آن روزها که میشد در پنجره ایستاد وامروزش را با یک نگاه عاشق فلان پسرک موتورسوارو فردایش را عاشق فلان علاف دوست داشتنی سر کوچه شد. آن روزها که زن های همسایه با چادر های گل گلی شان با همه ی بیرحمی سرخوردگی های سنت ،در پچ پچ های عصرانه ی دم در، دخترک های محله رابه خاطر یک نامه یا نگاه بی تاب یا رد و بدل کلمه ای در گذری سریع از کنارمعشوق همیشه دور از دسترس، تا مرزیک فاحشه به گند میکشیدند. پسرک کفتر باز در عشق یک دخترک دیگر مانده بود. دخترکی که در راه مدرسه همدیگر را پیدا کرده بودند و بعد به مدد خبر رسانی در و همسایه و با غوغای مادر و پدر دخترهمه چیز تمام شده بود . پسرک ترک تحصیل کرده بود بنابر این منفور بود. در نگاه من اما دنیای غریبی داشت وفقط تنها بود. بالاخره یک روزخوشحال از غیبت بزرگترها و بی توجه به چشمهای همیشه کنجکاو پنجره ها، رفتم توی پشت بام وابر مرد روزهای نوجوانیم را از نزدیک دیدم که بسیار کوچک بود آنقدر که لا به لای کفتر هایش گم شده بود و وقتی گفت که ترک تحصیل کرده چون از تئوری خسته است و وقتی گفت که هیچکس وفای کبوتر را ندارد و وقتی گفت که عاشق آن دخترک تا آخر عمرش خواهد ماند، برای يک دخترک ۱۳ ساله بزرگ و بزرگتر شد آنقدر که دیگر نمیشد عاشقش ماند. آن بعد از ظهر آبان، کفتر باز دوست نداشتنی محله در آن ملاقات با فاصله ، سعی کرد به من حالی کند که” رفته توی لک“ و آنقدر صبر میکند تا از لک بیرون بیاید. آن روزتمام شد مثل همه ی روزها که حال صبر کردن ندارند. و من یادم نیست که باز با او حرف زده ام یا نه. یا بعد ها در ماراتن عاشقی ها و فارغی ها اصلا" لحظه ای به او فکر کرده ام یانه. اما این لک ،این حال دوست داشتنی همیشه در من ماند. آنقدر که گاهی به خاطرش نمیشود جنبید ، نمیشود خندید ،نمیشود گریه کرد ، نمیشود این و آن را دید ، حتی نمیشود نوشت .