|
Shabnam Tolouie's blog
|
سه شنبه، 22 شهريور، 1384
لوسين
●
برای دوجان لوسین یه خرگوشه که میذارنش تو قفس ، توی یه بالکن رو به پنجره های ساختمون شماره۴. لوسین تا چند روزپیش خیلی راحت بود. وقتی دماغش رو می مالید به شیشه ی اتاق، صاحباش از توی خونه براش یه اداهایی در میاوردن. و قلبش که تند تند میزد قلقلکش میومد. و هویج مهمترین ماموریت زندگیش بود. اما لوسین چند روزه که تو پنجره ی طبقه دوم ساختمون شماره ۴ یه اتفاق تازه کشف کرده. یه دخترعینکی قدبلند که وقتی همه ی چراغای محله خاموشه ، چراغ اتاقشو روشن میکنه و زندگیش شروع میشه. لوسین قبلن شبا عین یه خرگوش واقعی گوشهاشو می داد پایین ومیخوابید اما حالا به خاطر چراغ روشن طبقه ی دوم ساختمون شماره ی ۴ تا اون نسیم خنک دم صبح ، بیدارمیمونه بدون اینکه حتی بخواد به قلقلک قلبش بخنده. لوسین نماد هیچ چیزی نیست. لوسین زندگی قبلی یا بعدی هیچکس نیست. لوسین تو چرخه ی تناسخ هیچ آدمی نیست. و به این چیزها اعتقادی هم نداره. لوسین فقط یه خرگوشه که وقتی می خريدنش و میذاشتنش توی قفس و قفسش رو میذاشتن تو بالکن ، حواسشون به پنجره های ساختمون شماره ۴ نبود.
شنبه، 5 شهريور، 1384
همه چيز جز من
●
امروزاز وقت بیداریم خسته بودم. نمیدونم چند هزار ساعت توی سنت میشل بودم . نمیدونم... چند تا کتاب باید میگرفتم که گرفتم و بعد شروع کردم الکی پرسه زدن. تو روخدا برام ننویسین که خوب باش که دنیا رنگیه که تو فلان و بیساری یا هیچی نیستی و میخواستی فلان کنی و بهمان نکنی. و راستش برام مهم نیست که زی زی جون یا شی شی جون بعدن چه مزخرفاتی میگن. و شایدهم حرفهای امشبم اسمش ناشکریه . اینم نمیخوام بدونم. من فقط دلم میخواد امشب با بابونه درد دل کنم . همین. راستش قبلن هم یکبار یه چیز اینطوری نوشتم ولی بعد پاکش کردم. ولی حالا فکر میکنم دلم میخواد ادا در نیارم و بنویسم. حتی اگه فردا مث خيلی روزهای ديگه پر انرژی و سرحال باشم. الآن نشسته ام روی یه کاناپه توی خونه ام. لب تابم روی پامه. یکی از این کانال های مزخرف ماهواره ای رو ازاینترنت پیدا کردم که صداش پخش شه. و همین باعث میشه بیشتر حس کنم که این کاناپه که روش نشستم مال من نیست. و غر بزنم که اینجا خونه ی من نیست. حتی اگه تو شانزه لیزه باشه که هست . که میگن زیباترین خیابون دنیاست . اینجا از مردم من خبری نیست. از بچه های کوچه ها و نگاه های عاصی جوونها .از دختر پسرهایی که می شد تو اولین جلسه ی گفتگو سر کلاس عاشقشون شد. اینجا هویت آدمها که بسته است به یه تاریخ نا آشنا ، برای من که هویت و تاریخم رو سرنوشت یه جای دیگه گذاشته بود نا آشناست. اینجا من به جای ژاک برل بایاد فلان ترانه ی بدل رادیویی خودمونه که دلم میلرزه. اینجا در و دیوار شعار زده ی مملکت جلوت نیست که بهت انگیزه ی نفس کشیدن بده چه برسه به آفرینش. اینجا برای گم نکردن تاریخ شمسی یا دمای تهران هر روز میری توسایت گویا و ایسنا یا حتی مهریا حتی کیهان. و وقتی همه چیز میبینی جز خبر دما ی تهران، ازخبر شروع یه سرنوشت قبلن امتحان شده تو مملکتت ، شب تا صبح بیدار میمونی. و بعد میبینی تولدت مادرت هم که توی تیر ماه بوده وسط ژوئیه و ژوئن و اوت گم شده. اینجا معاشرتات میشه چت و مسنجر واحساست میمونه تو صدات که به اون طرف نمیرسه و دیگه حوصله ی چت نداری. حتی حوصله ی تلفن هم نداری. تاکی خوبی؟ چه خبرها؟ و بعد چطوری انتخاب کنی از بین این همه آدمی که مدام میدیدیشون و الآن دلت برای همشون تنگه؟ فراموش میکنی . به زور فراموش میکنی و تلخ میشی و صبرت خیلی زیاد میشه. اینجا برای گفتن حرفهای روزمره ما ه ها میری کلاس . اینجا توهر اداره ای هی میگی که فامیلت چطوری تلفظ میشه و آخر سر هم درست تلفظ نمیشه. و برای اینکه به دکترت بگی چه مرضی داری قبلش ده بارتو خونه فرهنگ لغت بازمی کنی. اینجا باید بفهمی که دستت به هیچ جا بند نیست . اینجا یاد میگیری که حتی با فرستادن دعوت نامه هم نمیتونی نزدیکات رو ببینی. اینجا باید یادت بره که کی بودی و وقتی با دیدن یه تئاتر بر میگردی به گذشته ات باید دیگه تئاتر نری. اینجا وقتی همکارای ایرانت میان باید جلوشون لبخند بزنی اینقدر که فکت درد بگیره تا بگی من زیادی خوشحالم .چرا شو نمیدونم. شاید این اون عادت ملیه که با هر مسافری از خاک سرزمینت برات سوغات میاد .شاید هم مثل آدمهای نابينا که بقیه ی حس هاشون قوی ميشه، زیادی باهوش شدی و زود نگفته ها رومیخونی. و اگه بری سراغ دوستای تازه ی غیر ایرانیت متوجه می شی که جادوی زمان رو با هیچ چیزی نمیتونی پر کنی. زمان گذاشتی تو رابطه های قبلیت و الآن وسط صداقت دوستای غیر ایرانیت که واقعن بی سابقه است ، یه چیزی کمه ، و اون زمانه. اینجا برای ’تو‘ی تئاتری ، بالاخره اون روز طلایی می رسه که آنتیگون ژان آنوی رو میخونی . درست با همون کلمه ها ی ترجمه نشده که خودش زمان جنگ جهانی نوشته وذوق میکنی. عین ذوق یه بچه وقتی اولین بار میبینه روی دو تا پاش وایساده. و وقتی میبینی آنتیگون چقدر عاشق زندگیه و کرئون چقدر با مناسبت های دنیای امروز منطقی حرف میزنه و منطقی دختر بیچاره رو زباله میکنه، چشمات پر اشک میشه و معلمت که ازت هفت هشت سال کوچکتره میگه: ببخش منو. عمدن این متن رو انتخاب نکردم .و تو بهش میخندی. و یه درد غریب از ته دلت میاد بالا ولی باز بر میگرده سر جاش. البته اینجا نه از تفتیش خبری هست ، نه از سلام علیک ها و قربونت برم های باسمه ای و قصه ساختن ها. نه از کنایه ها. نه از گناه های معصومانه ، نه ازبهانه های مرسوم . نه از پنهان کاری های مهوع. ولی اینجا هرچی باشه اون جا نیست که ميشد باشی. گاهی فکر ميکنم چه خوب که خدا فراموشی رو آفريد وگرنه زندگی خيلی ترسناک تر ازامشب بود.