|
Shabnam Tolouie's blog
|
پنجشنبه، 23 تير، 1384
۸ − سنگ نوشته ها
●
شب − داخلی − تهران ، خیابان خواجه نظام الملک عکس های سیاه و سفید . پاهای چپ که با هم بلند شده اند و دستکش های سفید که اسلحه را نگه داشته اند و سرهایی که بر گشته به طرف دوربین .عکس ها را پاره میکنیم. نمیدانم چرا. ۷ سالم بیشتر نیست. رادیو اسمهایی را اعلام میکند که روی زمین فساد کرده اند ومادرم میان آن همه عکس پاره پاره به چند چهره ی خندان اشاره میکند ومن از تصورحلق آویز شدن این سرهای رو به دوربین وحشت میکنم. پدربزرگ مادرم نظامی بود. از اولین های بعد از قاجار.عکسهایش را که می بینم با آن کلاه قزاق و بعد عکسهای توی خانه با آن عبای بلند و بعد توی زورخانه، دلم پر میزند برای دیدن شب هایی که طبقه ی متوسط جامعه زیر پشه بند امن می خوابیده ویخ در بهشت میخورده. دایی مادرم هم خلبان بود. باز ازهمان اولیه ها. عکس هایش برایم یادآور فیلمهای بوگارت ودوران عاشقانه های هالیوود است. شاید به خاطر اینکه در اوج جوانی با سقوط هواپیمایش کشته شد. و تنها از اوسه آلبوم عکس و خاطره ی یک عاشقانه ی ناکام به یادگار ماند. پدر بزرگم، پدر مادرم هم ازاولین افسرهایی بود که به آلمان رفت برای تحصیلات عالیه و شد مهندس ارتش. پدربزرگم سر سجاده ی نماز وقتی مادرم تنها ۹ ساله بود در یک بعد از ظهر تابستان فوت کرد. ********* روز− خارجی − تهران ،میدان فردوسی پاهایی که با هم بلند میشوند: چپ... راست... اما انگار به عمد نظم ارتشی آن عکس های سیاه و سفید را ندارند .و سرهایی که دورشان را نوارسبز" یا مهدی" بسته اند و نگاه هایی که نه به دوربین ،که به دوردست، به کربلا ، يا شايد به بهشت خیره است. ۱۴سالم بیشتر نیست . از کلاس زبان می آیم، کلاس شکوه و بادیدن کاروان اعزامیان داوطلب به جبهه بلند گریه میکنم. دوستم نگاهم میکند. میگویم آن کناري، آن که چوب پرچم را نگه داشته، پسرخاله ی من است. این آخرین دیدار من با پسرخاله ام است و اومرا نمی بیند. ******** عمویم هم افسر شهربانی بود. رئیس یکی از این کلانتری ها. عمويم امروز سرگرم کار املاک است و نمیدانم عکس هایش را هنوز دارد یا نه. دایی ام هم افسر بود. و عکس های رژه هایش را هنوز یادم هست .خیلی جوان بود که انقلاب شد. دایی ام امروزپزشک است و شاید تنها خاطره اش از گذشته همین عکسهاست و شاید یک غبطه برای سالهایی که در خدمت بيهوده به ارتش گذراند. شوهر خاله ام هم افسر بود. فرمانده ی یکی از پادگان های تهران. و منظم ترین آلبوم عکسهای رژه را اوست که دارد.شوهر خاله ام امروز در خیابانی زندگی میکند که یک سرش به اسم دوست پدرم شهید وطن پوراست و سر دیگرش به نام پسرخودش، شهید سالاری. شوهر خاله ام امروزبه مکه میرود وهر روز برای آرامش روح پسر شهیدش نماز میخواند و سعی میکند به پایش که از فشار های عصبی خم نمیشود دیگر توجهی نکند. ******** روز− خارجی − پاریس ، خیابان شانزه لیزه حرکت پاهاهمان حرکت توی عکس اول است ،اما رنگی وزنده. همان نگاه های شاد رو به دوربین ؛ رو به ملت ،که ایستاده اند به تماشا و دست میزنند و فیلم میگیرند واز هر فرصتی استفاده ميکنند تاعشقشان را ببوسند . و آقای شیراک که بی هیچ ماشین ضد گلوله ای ایستاده از میان جمعیت میگذرد. فکر میکنم الآن موسیوشیراک پشت این لبخند و این بای بای کردن ملی چه حالی دارد؟ به افسری که کنارم هست این را میگویم . افسر مامور امنیتی است.” لباس شخصی“ است. و همه میدانند مامور است . و با خارجیها هم حرف میزند . و برای متفرق کردن مردم فحش نمیدهد. و اصلا مردم قرار نیست متفرق شوند.مردم آمده اند رییس جمهورشان را ببینند. اصلن انقلاب کرده اند که کسی برای یک گرد همایی ساده تحقیرشان نکند. افسر میخندد و میگوید شما کجایی هستین؟ ایرانی . میشه عینکتون رو بر دارید؟ عینکم را بر میدارم. و به چشمهایم نگاه میکند. چند برگ کاغذی که دست همه مامورها هست را باز میکند. پر است از کپی عکس ها ی افراد مظنون. میگویم توی چشمهای من دنبال کدام یکیشان میگرديد؟ ميخندد . من هم. ******** پدرم هم افسر بود. از آن ها که خارج ازکشورهم، دوره ی عالی جنگ می دیدند برای خدمت به کشور در روز مبادا. چند تایی از بزرگان روزهای جنگ که امروز دیگر نیستند دانشجویان پدرم بودند. پدرم آنقدر غرق کارش بود که نه خانه ای برای خانواده اش تهیه کرد نه ملکی و نه سرمایه ای در فلان بانک خارج يا حتی داخل . در آن روزها یی که ملت باور کرده بود هر افسری ساواکی است، ماند تا به مملکتش وفادار بماند و بعد روزهای طلایی عمرش را به جرم مذهبش ممنوع الخروج از کشور، بدون دريافت ماليات های حقوق سال های خدمتش، در خانه گذراند به درس خواندن و تدریس خصوصی زبان یا کار در این شرکت و آن شرکت که، تا می فهمیدند میشود پولش را خورد به دولتشان اقتدا میکردند . گاهی هم ویزیتور شلوار گرمکن شد يا مربا يا لباس اسکی و خدا را شکر کرد.پدرم امروزبعد از سختی های بسیار در گوشه ای از جهان همچنان خدارا شکر میکند وگاهی به بچه ها درس میدهد و هر از گاهی اميدوار ميشود که شنيده ام در ایران حقوق ها را میدهند... ******** پاريس،شانزه ليزه −ادامه صدای طنازگزارشگر تلویزیون فرانسه روی تصاويری که در زير می آيد: امروز ۱۴ ژوییه است. سالگرد اولین انقلاب فرانسه. سالش .... سالش کی بود فرانسوا؟ ۱۸۷۴... نه فرانسوا! منو دست ميندازي؟ آزاد کردن باستی در سال ۱۷۸۹. گزارشگر ميخندد . از پشت دوربين تشويقش ميکنند. خودش هم برای خودش دست ميزند . مارش ملی شروع ميشود. تصاوير :تراولینگ با پاهای راست و چپ ارتشیان که سالهاست با امنیت و هماهنگ حرکت میکنند . کودکی فرانسوی روی شانه های پدرعربش در میان جمعیت هماهنگ با صدای مارش مارسی یزخودش را تکان تکان میدهد. پیرزنی فرانسوی ضمن احترام به توريست هايی که در صف اول بی وقفه از مراسم عکس ميگيرند و فرهنگ کشورش رابه سوقات ميبرند، سرپنجه ميشود تا رژه ی نمايندگان قدرت سرزمينش را بهتر ببيند وبا لبخند ،اشک جاری گوشه ی چشمش را پاک میکند. من به پاها نگاه ميکنم. 
شنبه، 4 تير، 1384
−۷گرما و اين چراغ روشن
●
ديشب يا همون بامداد شنبه ،نمی دونم تا کی بيدار بودم و مينوشتم. مثل خيلی ازبی خوابهای ديشب. اما بوی تن جزغاله ی شب پره هايی که می اومدن می چسبيدن به لامپ داغ چراغ پايه دار روبروم ،بالاخره اعصابم رو داغون کرد و نتونستم نوشته هام رو کامل کنم. امروز −که مثل هر فردايی ، يه روز ديگه است− وهوا ی داغ ودم کرده ی پاريس تو خونه هايی که هيچوقت به خودش کولر نديده ،يه کم قابل تحمل تره ،هنوز بوی شب پره های ديشبی تو دماغمه . عازم سفرم. و دهن چمدون سورمه ايم دوباره بازه برای قصه های تکراريش. مسواک، جوراب، حوله، شلوار ، دارو...دارم ليستم رو نگاه ميکنم که چيزی جانمونه. خانم صاحبخونه ام که قبلن گفته توی اين گرمای وحشتناک لخت ميخوابه جلوی تلويزيون ،از پشت دراتاقش با صدای بلند ميگه :اخبار کانال سه رو ديدين؟ اصرار داره به من بگه ”شما“. − خبر دارين که جانی پرزيدنت نشد؟ بی دليل ازاسمی که غلط ياد گرفته خوشش اومده !
ميگه: شما بايد ياد بگيرين توی امروز زندگی کنين!
نميدونه داره چه حرف مهمی ميزنه اما راست ميگه. ما مشکلمون مال ديروز هاست.تاريخيه. فرهنگيه. ريشه هامون در جای ديگريه که نمی تونيم تغيير کنيم. که نميخوايم تغييرکنيم. و هر کس که به قدرت رسيده به تغيير انديشه ی اين ملت هيچ کمکی نکرده. يا ظواهرغرب رو آورده و يا همه چيز رو پوشونده. هيچکس ريشه رو نديده. چون خودش هم از دل همون چنبره بوده که بيرون اومده. ماه پيش در جلسه ی پرسش و پاسخ نمايشی که داشتيم ، در جواب به چرايی سانسور ايران − که سوال ابدی اروپايی هاست− همين رو گفتم. گفتم : مشکل ما خودمونيم. اينقدر همه چيز رو به سياست مداران ايران نسبت نديم. ما انتخاب ميکنيم که با ما چگونه باشند. حالا اين انتخاب ناشی از چيه، اون يه بحث ديگه اس . و خانمی ايرانی که با لباسهای ايو سن لوران مظهر تجدد بود ،اونجا بود که اگر ميتونست يا طناب داشت من رو بی محاکمه و بدوی تراز اونچه ادعای مخالفتش رو داشت ،دار ميزد. خانمی که هنوز دنياش شير و خورشيد بود و اجدادش کورش کبير. و آزار ديد که يه جوجه هنرمند داره هويتی رو که اون داره تو ذهنش برای مردمش ميسازه، مخدوش ميکنه. ديشب با نتيجه ی انتخابات به ياد اون خانم تاسف بر انگيز افتادم. گرچه فکر ميکنم اون طفلک حتمن امروزهم معتقده در ۱۷ ميليون رای يک ملت دستکاری شده !
− هنوز سرگيجه دارين؟
− ...
−بخوابين جلوی تلويزيون.اين روزها نبايد برين بيرون. مث رفتن سراغ آتيشه. گرمازدگی رو جدی بگيرين.
− درسته.
ميگه: کشورتون بايد خيلی گرم باشه نه؟
حوصله ندارم. ميگم: بستگی داره.
− ولی فکر کنم اين روزها بايد ازهميشه گرم تر باشه...
صدای خنده ی کودکانه اش گم ميشه تو صدای اخبار. وبعد تاکيد ميکنه آب خوردن رو فراموش نکنم.
ميام سراغ چمدون. بايد ازسفر که برگشتم شبها رو بخوابم. امروزفکرميکنم شب بيداری من ، فقط خسته ترم ميکنه.
اگه بخوابم لااقل ديگه اون چراغ پايه دار بيخودی روشن نميمونه.