|
Shabnam Tolouie's blog
|
شنبه، 27 فروردين، 1384
فراموشی ها ۳- لالايی
●
اسفند ۱۳۸۰. اتاق رويا . زیر زمینی در آبادان روزهای جنگ ، که در تاریکی تالار نو تئاتر شهرتهران مجسم میشود. رویا: سیما من می ترسم! سیما: نترس قربونت برم رویا: سیما بیا آواز بخونیم تا نترسیم... سيما ، منم ورويا، گلچهر دامغانی ست. هر دو مشغول خواندن میشوند. یک لالایی . که از سرزمین میگويد، از کارون، از سرخی رود، و بعد موشکی که ارمغانش بیداری همیشگیست. پایيز ۱۳۷۹ . بار اول است که پاریس آمده ام. لوور را نمی بینم. به عمد هم نمی بینم. سفرسه روزه ی پاریس دنباله ی سفرمان به جشنواره ی نانت است و بااینکه کلی از لوور شنیده ام و توریست هایی که حج واجب پاریسشان نگاه کردن حتی یک روزه ی لووراست ، ترجیح می دهم فقط مردم را ببینم و این واجب را موکول کنم به شرایطی بهتر برای دیداری کامل، نه نگاهی سرسری. ---------- تابستان۱۳۸۲. پس اندازم را تا ریال آخرش برداشته ام و این بار برای دیدن تئاتر، موزه، فیلم، نقاشی و «پاریس» دو هفته ای را کنسرو میخورم وبجایش هر چه را می شود دید، می بلعم .۴ روز کامل را صرف دیدن لوور کرده ام و به گمانم هنوز چیزهایی هست که ندیده ام. چیزهایی جدا از این آثار هنری. --------- --------- ۱۲ آوریل ۲۰۰۵ برابر با ۲۳ فروردین۱۳۸۴ .امروزکه تولدم هم هست ، مشغول تمرین برای اجرای کاری درهمان لوور هستیم اماهجوم آبله مرغان بی وقت و اصلن خود اضطراب تمرین، نه میگذارد به لوور فکر کنم نه به اتفاقی که درراه است. تمام بعد ازظهررا با گلچهر- که گاهی صبر ايوب دارد - از اين مطب به آن مطب دويديم تا بی وقت قبولمان کنند. اما حتی فرصت خستگی هم نيست. باید ۱۵ آوریل در فواصل متن خوانی گروهی از تئاتر اودئون ، قطعاتی ازموسیقی ردیف و سنتی ایرانی اجرا کنیم و می خواهیم در عین وفاداری به ردیف های موسیقی ایرانی ، بدعت داشته باشیم. و چه مسئولیتی است وقتی حرفه ات چیز دیگریست و میخواهی نماینده ی آدمهای دیگری باشی و چه ترسی میگیردت و چه بی ادعا میشوی و در کنارش چه سخت گیر. حالا فکر میکنم آنها که به سینمای ایران آورده میشوند وبه هزار دلیل آشنا، بزرگ هم میشوندو بعد ترش صاحب نظرانه استعداد های تعلیم دیده را رد میکنند، چقدرنمیدانند که چه میکنند. تمرین ها اول با دو جوان نوازنده ی فرانسوی بود و گلچهر، که معرف من به گروه ، او بود و من! بعد مریم و مژگان قرسو به پیشنهاد مابه گروه اضافه شدند که این دو در واقع تنها میراث داران واقعی موسیقی جمع ما بودند. هر دو جوانند واما بسیار چیره دست ، کارآشنا وحرفه ای . اینکه خطر کردند از قالب کلاسیک خارج شوند ودل بسپرند به بداهه های غریب ما، نعمتی بود که این همکاری را بسیار دوست داشتنی کرد و شد شروع یک رفاقت زیبا. --------- ۱۵ آوریل۲۰۰۵. ظاهرن اینجا لوور است.لا اقل کارتهای ورودمان این را میگوید اما من هیچ چیز نمی بینم. به همه لبخند می زنم و هیچکس نمیفهمد که میتوانم همین الآن ازاضطراب بمیرم. خال خال های روی صورتم را به ضرب کرم پودر پوشانده ام. زخمهایم اما زیر لباس میسوزند. ومن فقط به اجرا فکرمیکنم که حالا دیگر تبدیل شده به گفتگوی دو بازیگر با نوازنده ها و موسیقیشان و گروه تئاتر اودئون ، ناخواسته اما با لذت تماشاگر نمایش ما خواهند بود. ريسک بزرگيست. ساعت ۶:۳۰ قطعه ای را بدون همراهی ساز - که تازه ديشب خواسته اند وهمان ديشب ملوديش را زمزمه کنان تنظيم کردم و امروز صبح با گلی تمرينش کرديم - ميخوانيم. «گفتم غم تو دارم» حافظ. شروع آبرومنديست اما کوتاه. و تا ساعت ۹ که بخش اصليست دق مرگ می شوم. ساعت ۹ قسمت دوم را شروع ميکنيم. قطعه ی اول که این روزها بین خودمان« دامن کشان» نامیده ایم. قطعه ی بسيارزيبايی که مريم به ما شناساندش . قطعه ی دوم که نگاهیست متفاوت به «دیلمان» با تنظیمی نو، ضمن وفاداری به همان ملودی اصلی دیلمان ،که اوج گفتگوی سازاست. آواز و قطعه ی سوم که بداهه پردازی غریبی ست . غریب از آن جهت که قرار میگذاریم اصلن بداهه و بر مبنای حس و حالمان اجرایش کنیم. شعرش شعر زیبای «طاهره قره العین» است.« گر به تو افتدم نظر...» و بقیه اش دیگر آشنانیست. حتی برای خودمان. برایمان دست میزنند. زياد. به هم نگاه میکنیم. و از جا بلند میشویم برای رورانس. بغضم را قورت میدهم . دلم برای تماشاگران خودمان تنگ ميشود - حتی اگرتوی سالن نگاه های آشنای ايرانی کم نباشد - و باز همان لبخند اغراق شده ومثلن پرازاعتماد به نفس. همدیگر را در آغوش می گیریم. کسی نگران آبله مرغان من نيست. مردم که نزديک ميشوند، در میروم که از کسی فحش نخورم. و وقتی تعریف میکنند تنها با ناباوری تشکرکی میکنم. همین. مسئول برنامه ها درمراسم خداحافظی اعلام میکند که این اجرا افق های تازه ای را برای برنامه های بعدی در لوور باز کرد. خانمی دیگری که هنرمند است به گلچهر میگوید شما نمی خواندید، شما با آوازتان دیالوگ میگفتید. و من پشت خنده ی لعنتی ام تنها به بازیگرانی فکر میکنم که برای فرار از ترس در زیرزمینی در آبادان آواز میخواندند... --------- حدود ۱۰ شب بيرون ايستاده ايم. بعد از ۴ ماه اقامت در پاریس دوباره لوور رامی بینم. « لووردر نگاهی دیگر». مثل عنوان برنامه مان. وتازه می فهمم که شب های لوور عجب شکوهی دارد. 