تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

چهارشنبه، 26 اسفند، 1383

فراموشی ها ۲

   

 

امروز- غیر از اینکه به طرز ناگهانی هوا گرم شد ولباس های ملت توی خیابونهابه سرعت برق تابستونی شد - روز عجیبی بود.

 

توی یکی از ایستگاه های مترو که محل تعویض خط يک با خط نهایی منه مردی هست؛ مرد تنهایی هست که ظاهرن بی خانمانه اما حتی با زن و مردهای هم ردیف خودش که سرقفلی قسمتهای مختلف مترو رو دارن و وقت بیداری  کتاب میخونن و گاهی با هم مشروب میخورن و میخندن، ارتباطی نداره .مشخصه که دیوانه نیست. و مشخصه که خسته اس. با اون نگاه عمیقش به دور دست ها و بی توجهیش به سیل رفت و آمد کننده ها ،انگار دیگه منتظر هچکس نیست. تو این چند ماه هر بار دیدمش روی یه کارتون باز شده زیر یه لحاف کثیف خوابیده بود و سیگار میکشید. فقط سیگار میکشید و به چیزهایی فکر میکرد که باعث میشد عمیق پک یزنه. بارها وسوسه شدم  بدونم که آيا اين يه تصمیمه برای فراموشی یااینکه دیده اینطوری بهتر یادش میمونه.

 

امروز دیدم سر جای دوستم دو تا کیسه ی بزرگ سیاه هست که  با اینکه درهاشون با طناب بسته شده اما یه جاهاییشون باز مونده ومیشه توشون يه لحاف و بالش چپونده شده  رودید.  و بعد کنار سطل زباله و روبروی دستگاه اتوماتیک نوشابه و تنقلات، خود موسیورو دیدم که با سیگاری گوشه ی دهن- عين همفری بوگارت - داره با دقت کارتونش رو تا میکنه . و کت صورتی تازه وخوشرنگش - که من رو ذوق زده کرد- نشون میده عازمه. شاید عازم یه قرار ملاقات یا شاید عازم یه زنگ تفريح .

 

امسال هم سال عجیبی بود.

 

وقتی هر سال این موقع نگران بارون خوردن شیشه های تمیز شده یا خط جامونده از تای بد خشک شویی روی پرده ها یا عوض کردن آب تنگ ماهیهایی - که با مرگشون عزا میگرفتم -بودم، خواب هم نمی دیدم که روزگاری تو يه روزعجیب پاريسی،  حتی تو بوی ادرارمترو، حتی تو صورتی کت یک غریبه ی منزوی ، بتونم عيد رو احساس کنم.

 

نوروز۱۳۸۴ مبارک.

+ نوشته شده در  بیست و ششم اسفند 1383  توسط بابونه 

شنبه، 15 اسفند، 1383

فراموشی ها

وقتی شنیدم تهران برف اومده یه ذره زیادی دلتنگ شدم و حالااینجا – ظاهرن بعد از چندین سال- برف خوبی اومد.اونقدر که جوونا کلی تو خیابونا برف بازی کردن واونقدر که من کلی خوشحال شدم. حس خوبیه که آدم فکر کنه خدا صدای دلتنگیشو شنیده یا اصلن باور کنه که خدا خواسته خوشحالش کنه. چه اشکالی داره؟ خدایی که اینقدر بزرگه  که گاهی میشه ندیدش ،اینقدر بزرگ هم هست که ادعای رفاقت با یه ذره اش به من وتو برسه.

کلاس ها هم شروع شده. جالبه. هیچوقت فکر نمیکردم بشه برای آموزش زبان عین یه سربازخونه سخت گیری کرد. من روزی ۸ ساعت اونجام که ۶ ساعتش ، همه اش درسه. تو اون دو ساعت که وقت ناهاره هم بازناخود آگاه میشینم تکلیفامو مینویسم. خاصیت این مکان انگار اینه که نمیشه کار دیگه ای کرد.شاید برنامه ریزیشون یه جوریه که بعد از چند ماه بریم سر درخت و چه چه فرانسوی بزنیم. نمیدونم ... 

توی چند کلاس مختلفی که باید بر میداشتم کلی ملیت های مختلف هست. ژاپنی ، تایلندی، آمریکایی، قطری، تایوانی و چینی - که این دو تا خیلی حالشون بد میشه اگه فکر کنیم هر دو مال یه کشورند-  لیبیایی ، هندی ، لبنانی، آلبانیایی، سوئدی ...

روز اول به يه پسر قطری که تازه دبیرستانش تموم شده هی گفتن: از کشورت نشونی بده. قطر دیگه کجاست؟ این هم گفت : بابا کنار خلیج عربه دیگه!  نوبت من که شد گفتم : ایرانی ام که بالای خلیج فارسه! پسره نگام کرد و خندید. خودم هم خنده ام گرفت. بقیه عین منگها مارو نگاه کردن. لابد نفهمیدن که هر دو داریم از یه خلیج حرف میزنیم . بعدتر پسره - که دوست داره صداش کنن ابی-  بهم گفت که پدرش اینها ایرانی ان اما از بچگی مهاجرت کردن به قطر و میگفت  : بابام هنوز وقتی عصبانی میشه یا میخواد فحش بده ، فقط فارسی حرف میزنه. ومن فکر کردم که ما ایرانی ها در مقاطع حساس هیچوقت یادمون نمیره که کجایی هستیم...

یه روز هم یه دختر ژاپنی فکر کرد که ”ما“ عربیم. ما ایرانی ها. یعنی فکر کرد که ما زیر مجموعه ی اعرابیم. واستادمون نگرانش کرد که نه!!! ایرانی ها بهشون خیلی بر میخوره که عرب تصور بشن! احتمالن یه ایرانی تو ترم های قبل سر این قضیه قشقرق راه انداخته بوده. اینجا زیاد می بينم دخترهای دانشجویی رو که برای اینکه عرب تصور نشن، نشان فروهر میندازن به گردنشون که بگن ما از کشور زرتشت میایم ... خلاصه ژاپنی نازنین که حامله هم هست کلی جلوی جمع از من با نیمچه تعظیم آیینی شون معذرت خواست و هرچی گفتم بابا مهم نیست من اصلن ناراحت نشدم، عذاب وجدان رهاش نکرد.

یه دختر ایرانی هم هست که به شعاع ۱۰ کیلومتر از من به عنوان هم وطنش فاصله میگرفت؛ اینقدر که حتی به دماغ  مشخص و چشمهای به شدت ایرانیش شک کردم تا اینکه بالاخره همون ژاپنی به من گفت که فلانی هم وطن توئه ها؛ وبعد دست بر قضا  با هم هم گروه شدیم . خلاصه هموطن مجبور شد به سلام من جواب فارسی بده و بعد همه ی نفرتش رو از ایرانی ها اعلام کرد. حتی ایرانی هایی که در محل زندگیش در حومه ی پاریس همسایه اش بودن. واین جوری بود که در انشایی که نوشته بود در مورد پاریس - که در نوشته ی من شهر گم گشته ها بود و آدمهای تنها که به سگها بیشتراعتماد دارن تا آدم ها و در کنار این همه هنر و فرهنگ حالشون خوب نیست ومدفوع سگ ها که...- ما فقط ازعشق می شنیدیم و شانزه لیزه و برج ایفل و کلیساهای خوشگل و آدمهای ماه  و ماه شب چارده که از بس گرد بود ،هر ۳۰ روز گرد بود∙ و زیر نورش شوهر افسانه ای و البته ایرانی دوستمون عاشقش شده بود ∙ و در نتیجه شد بالاترین نمره ی کلاس!

 تو هر کلاس یکی دو تا کشیش چینی هم هست. میگن ظاهرن اونجا مشکل دارن چون اقلیتن و اومدن اینجا که راحت زندگی کنن و تئولوژی بخونن. آمریکایی ها هم وقتی تو دانشگاه زبان فرانسه بر میدارن ظاهرن باید بیان در یک کشور فرانسه زبون وحتمن دوره تکمیلی بخونن. ژاپنی ها هم بیشتر یا میخوان مد بخونن یا گل آرایی یا نقاشی. خلاصه فرصت جالبیه برای شناختن آدمها و دونستن اینکه با همه ی تفاوت هایی که بهش اصرار داریم چقدر شبیه همیم. چقدر ویژگی های مشترک تکرار شونده تو مون هست. و من اینجا چقدر چینی می بینم که صورتش شبیه پرستوی آقا جواد ایناس یاآمریکایی که نگاهش شبیه پژمان عمه  سیمینه  که شهيد شد یا یه سوئدی که وقتی میخواد جلب توجه کنه عین مصطفی راه میره یا این دختربرزیلیه که وقتی حسود میشه عین سیما میشه.

سرکلاس خیلی خسته میشم. بخشی از این خستگی عادت همیشگیه بخاطر ضعف همیشگیم و دردهای همیشگیم و بخشی اش هم قصه ی مرحله ی گذاره. اما در کنار خستگیهام، چیزهایی هست برای دیدن و بلعیدن - طبعن بسیارفراتر از زبان فرانسه يا حتی انگيزه های ظاهری حضور آدمها -  که باعث میشه هربار که به این فرصت ناخواسته فکرمیکنم و به ضرورتی که تا پیش نیاد آدم نمیفهمه چیه، خدا رو شکرکنم.

وقتی عادت داشتی همیشه به فردا فکر کنی، درلحظه ی امروز زیستن،  سخت ترین  کار ممکنه؛ و شيرين ترين. 

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1383  توسط بابونه 

شنبه، 1 اسفند، 1383

بازی

  متوجه شدم که اکثر هنرمندان ایرانی که غربت نشینند، که سنگینی غربت را هر روز از همان صبح علی الطلوع حس میکنند، و همچنان معتقدند که هنرمند دیار خودشانند اما محرو م از دیار – چه به جبر شرایط کشور و چه به جبراراده ی فردی يا حتی ذهنیت خود ساخته – متاسفانه تلاش ذهنیشان برای فعالیت های به ویژه  نمایشی و تصویری در حد همان ذهنیت میماند و از هر ده تا شاید یکی به عمل برسد. چرایش هم مفصل است. یکی اش – فقط یکی اش - همان سنگینی طاقت فرسای مهاجرت و جستجو برای یافتن مخاطبی که قبل تر ها در وطن همه جا حضور حمایت گرانه داشت.

 

متوجه شدم که تنها آنهایی در وادی جدی هنر با اعصابی آرام قدم بر میدارند که جذب جامعه ی هنری غیر ایرانی شده اند. از این میان عده ای به جستجوی بی پایان در وادی هنر اندیشیده اند و بسیار آموخته اند و گاهی هم رجعتی کرده اند به آموزه های بومی یا ادبیات غنی  یا شیوه های بیان نمایشی ایرانی و مخاطب غیر ایرانی را شگفت زده هم کرده اند. و گیرم که در مثلث حضور ، نه در راس که حتی در ضلع پایین باشند.اما به هر حال هستند و فعال هم هستند. گیرم تعدادشان اندک.

 

متوجه شدم عده ی دیگری هم هستند که دانسته اند ”ایران“  فعلن قابل سرمایه گذاریست. پس با نگاه مثلن نقاد - اما سطحی -  به مسائل پیچیده ی ایران، فارغ از جامعه شناسی و سیرتاریخی فرهنگی یک ملت، دست به ارائه ی تصویری تحقیر آمیز از توده هایی کوته فکر و بی اندیشه زده اند که اوج نیازشان بجای استقلال در ”بودن“، تنها رسیدن به افسار گسیختگی غربیست و بعد هم بازی را به یمن هورا کشیدن روشنفکر فرانسوی که همیشه تشویق گر هر اثر به اصطلاح ”جسورانه“ است برده اند. ایران ”جهان دوم“ هم نیست . در اسپانیا دیدم چه شباهتی هست بین طبع مردمانش و ما، حتی بندر بارسلون که پیش انزلی ما چقدر متوسط بود، حتی اتکای غلو شده شان به مذهب کاتولیک که آن هم قصه ی آشنایی بود. اما چه میشود که آنجا بحث مالکیت مملکت، از مذهب جدا میشود و در ها بسته نمیماند؟ ایران یک کشورجهان سومیست؛ خوشمان بيايد يا نيايد ∙ اما ما برای بردن، چوب حراج به چه میزنیم؟ به خود؟ و مگر نه اینکه هنوز آنقدرسنتی هستیم که خود فروشی برای مان افتخار نیست؟

 

در کنار این هابعضی هنرمندان مقیم ایران هم هستند که با تلاش به راس مثلث رسیده اند. گرچه سهميه ی  سياسی دولت ها دراتفاقات فرهنگی را نمیشود ندید. اما به گمانم  مهم نیست. وقتی اثری صحبت از انسانیت کرد و از ”حقیقت“، این روح ملهم اثر است که به اوج میرساندش. ”حقیقتی“ را میگویم که با وجود همه ی نسبی بودنش با آن حقیقت مطلق برابر است. همان که به قول محسن مخملباف آیینه ای بود که از دست آفریدگار افتاد و شکست و هر کس از آن تکه ای برداشت و به زعم من خدا به عمد آینه را پاره پاره تحویل آدم داد تا ”انسان“ را تمیز دهد.

 

 ومتوجه شدم که این گروه، توسط بعضی از آنها که غربت نشینند ،گاه به غلط متهم میشوند . سیاستمداران تا دنیا دنیاست میتوانند خیال کنند برای هویت دادن به سیر پیشرفت یک دولت ، هنرش را علم کرده اند. ماندگاری و پویایی هنراما از آن ”باید“ هاست. اراده ی آفریدگاراست که به آفرینش بها میدهد،( برای آسودگی آنها که از هر لفظ معنوی فراريند، بخوانيد طبيعت! ) حتی اگر به واسطه ی سیاست مداران درهرجای جهان - که امروز کم ترینانند - اراده اش را اجرا کند.

 

وبعد متوجه شدم در این جهان − که وجود مرزها و تقسیم مالکیت هایش مارا جهان سومی میکند و دیگران را جهان اولی و دومی−  در این جابجایی ها وعمر کوتاه، شاید بهترین کار فراموشی است. فراموشی معادله ی  : چون ... بودم => در نتیجه باید بشوم...  که اگر این معادلات جز در شطرنج و حساب و سیاست کاربرد دیگری داشت جهان بزرگ اما شخصی هنرمند دل شکسته ،زیر سنگینی یک لحاف در سرمای پاریس مدفون نمیشد.

 

شاید هم بشود معادله را جور دیگری نوشت∙ مثلن: چون ... بودم+ فراموشی مقطعی + هشیاری× زمان و مکان حال=> درنتیجه باید بشوم ...

 

نمیدانم.      

         

+ نوشته شده در  یکم اسفند 1383  توسط بابونه