|
Shabnam Tolouie's blog
|
چهارشنبه، 23 دى، 1383
سلام عزیز دل
●
نازنین در نهایت عشق، این چند خط را در وبلاگی که هم خودش را بسیار دوست دارم و هم مخاطبینش را ، تقدیم میکنم به ذات تو. و به روح متلاطمت که در گرفتاری دیگران هم جز با زهررقابت بیمارگونه ات، آرام نمیشود. کوچک روزگاری برای من از دروغ و تهمت و پشت هم اندازی زنجیر بزرگی ساختی که گریبان روح نا آرام خودت را چسبید وحتی امروزهم روانت را به نامه نگاری ها وایميل ها وبه این و در و آن در زدن ها وا می دارد. طفلک بدان که هنوزهم پناهنده ی هیچ آب و خاکی نیستم. واگر دهان باز کردم نه برای کسب آنچه برای تو امتیاز است و در آرزویش هستی ، که برای پایان دادن به سکوتی بود که مرا می کشاند به ورطه ی انواع ابهامات از آن نوعی که تو میخواهی. تا امروزهر قدمی که در این حرفه برداشتم جز به طریق صداقت نبود و هر بار که امثال تو تلاشی کردید سپردم به خداوند قادر که مرا چه در اوج عزتی که آزارت میداد و چه در اوج ذلتی که برای من عزتی تازه است از قماشتان بی نیاز میکند. عزيز دل برای نشستن در این جهان بزرگ ، صندلی بسیار هست. ما که اهل ایستادنیم∙ پس این هم برای تو. کاش جرات داشتی و زیر اسم مستعار و امضای دروغین روح لطیف هنرمندت را پنهان نمیکردی. تو بزرگی. کاش این همه به کوتوله بودن اصرار نمیکردی.
جمعه، 18 دى، 1383
ونسان و من
●
دنگ.... دونگ... دینگ.... شاید ۱۱ يا ۱۲ یا یک بعد از ظهر. شاید هم ۲... حتی دلت نمیخواد به ساعت نگاه کنی. اون لحظه ای که برگشتی وآخرین دست رو تکون دادی ، نمیذاره بلندشی. سنگینت میکنه .عین یه جنازه ، که میگن بعد از رفتن اون ۲۱ گرم ، به طرز باورنکردنی سنگین میشه...دینگ... دنگ... دونگ..اه...صدای ضبط رو بلند میکنی. صدای خودت رو میشنوی ؛ ۱۰۰بار ؛ ۱۰۰۰ بار. و بعد این سی دی تموم نشدنی: " به لطف شعله ی جنون سوخته تماشاخونمون/ بذار صدامو بکشه ترانه آخرش خوشه"... مادرت ازيه طرف دیگه ی دنيا اون طرف خطه و تو بغضت میگیره ...بیخودی. با هر چیزی بغضت میگیره... ای بابا... بازم دنگ... دونگ... دینگ... رفیقات کم کم گم و گم تر میشن و تو ،سردی این خاک رو حسابی حس میکنی و یه لذت عجیبی میاد زیر پوستت و سنگین تر میشی...اینقدرکه توی مترو سعی ميکنی فقط کنار ديوار راه بری چون اون لذت ،به طرز ترسناکی بیشترو بیشتر میشه. لذت کشش ؛ وقتی مترو اینقدر سریع میره که مسافرا ی پشت شیشه میشن خطوط موازی رنگی روشن ادامه دار وتو ميخوای زير... دینگ...دنگ...دونگ... اه... صدای ناقوس کلیسا دیوونت میکنه...می ری یه فیلم مستند می بینی به اسم "تابو" که بین ایرانی های اینجا سر و صدا کرده . قراره فیلم بانگاهی به قصه ی زهره و منوچهر − که بی جهت لخت مادر زاد تو بیابون خدا رهاشون کرده − بگه طفلک جوونهای ما که نمیتونن سکس کنن ! چون اين ، دولت و قانون و بزرگترها و حاجی های جنگ دیده هستن که بهشون زور میگن!... و نگاه فیلم اینقدر سطحی یا شاید هم عجولانه اس ، که عاشق اون حاجی نازنین میشی و دردش گلوی همیشه آماده ات رو فشار میده وقتی میگه : به پسرم چی بگم وقتی تو سکوت نگاهم میکنه که بابا پس چی شد اون آرمان...و دلت ميخواد يکی از آدمهای فيلم همينقدر صادق ... دینگ... دنگ... دونگ... .. ای خدا.... سرت درد میگیره از این صدا...میگردی دنبال خودت. دنبال خدات . و میترسی. دوری از خودت... میخونی. معنی لغت ها رو مپرسی. یاد داشت میکنی. فعل صرف میکنی. برگه های ثبت نامت رو نگاه میکنی. یه حسی توی دستت میخواد جرواجرشون کنه. و این صدا...دینگ... که...دنگ... تموم نمیشه ...دونگ...صدای زنگ در.و شناسنامه ات که حالا همه ی صفحه هاش جزآخری پر شده ، میرسه. بازش نمیکنی. برای اولین بار توزندگیت دلت نمیخواد مسئولیت انتخابت رو بپذیری. پر میشی از مرور و مرور و مرور...و صدای این ناقوس کلافه ات میکنه . به خودت میگی الآن وقتش نیست. رها کن این ذهن بیچاره رو... بخواب...و بوی خاک دماغت رو پر میکنه. صورتت خيسه و خارجی های توریست با تعجب نگاهت میکنن. با مرده هات حرف میزنی. کنارشون میشینی. عکس یادگاری میگیری. کمی مونده به غروب رسيدی به یه روستا که ۵۰ دقیقه با پاریس فاصله داره . و به یه دشت وسیع تو ی ارتفاع . و دو تا سنگ قبرکه زیر پیچک ها شدن یه تختخواب سبز دونفره . و روی هرکدوم فقط نوشته شده "ونسان" و" تئو". و وقتی میفهمی که خیلی وقته بارون گرفته ، آروم بر میگردی پایین. صبر میکنی. نگاه میکنی به کلیسای اوور ؛ از همون نقطه ای که ونگوگ ایستاد و توی شب نقاشیش کرد. و به چراغهای روشن پشت شیشه هاش و به ناقوسش که سالهاست نمیزنه. کنارت روی یه تابلوی کوچیک از قول ونگوگ نوشته شده :"آخرين شاهکارهر هنرمند رو جستجو کنید، حتمن خدا رو توش پیدا میکنید." و بعد سورمه ای غریب آسمون ، با همه ی بی وزنی باورنکردنيت ،از خاک جدات میکنه...
جمعه، 4 دى، 1383
ايستگاه
●
برای نگار اسکندر فر و شبهای یلدایش ... توی فرودگاه وقت خداحافظی میدونست که حسابی بزرگه. کیومرث در و که باز کردطبق معمول اول وایساد تا اون رد شه. ولی وقتی از پشت سر بهش نزدیک شد ديگه مثل دخترای تازه بالغ از گرمای نفسش داغ نشد. بعد مادر بزرگ رو −که بوسیدش و بهش گفت: دیگه سفارش نمی کنم . حتمن حواست هست به همه چی. ماشالله دیگه برای خودت خانمی!−فقط از لای اشکاش نگاهش کرد. بعد هم که داداش منصور با خجالت بهش گفت: از دست خورده خرجای ما راحت شدیا! مروارید با صدای بم گفت: این حرفا چیه! همیشه رو من حساب کن . توی پاریس نه مادر بزرگ بود نه داداش منصور. نه کیومرث و پژوی نوک مدادیش. نه حتی قبرستون کرج که بره سر خاک خدابیامرزهاش. پاریس سرد بود . و مروارید کنار یه سگ بود که فهمید چقدر بزرگ نشده. شبی که ميدونست شب یلداس، با اینکه نقشه ی کامل شهرو داشت گم شد. و یه سگ سیاه خاک گرفته ی بی قلاده −که مروارید یاد گرفته بود ازش بترسه− با دهن خیسش دستش رو لای دندوناش گرفت و توی شهر دنبال خودش کشيدش. شهر پربود از استقبال عید نوئل و پر از چراغونی و پر ازکاج تزئین شده. و پر از انگشتهایی که از فشار بند ساک های مقوایی خرید ،خون مرده شده بودن . و پر از فنجونهای کوچیکی که روی میزها خالی و پر میشدن. و پر از دهنهایی که تو هوادود سیگار پخش میکردن. و پر از کارتهای اعتباری. و پر از بانک های رنگ و وارنگ . و پر از باجه های خودکار عکاسی. و پر از گونه های سفيدی که از زبری پوست یقه ی پالتو گل افتاده بود . و پر از دماغ های سربالا. و پر از پاپا نوئل هایی که وقت بالا رفتن از دیوار خونه ها، روی همون طناب ،تبدیل به عروسک شده بودن . و پر از ژاپنی هایی که برای مغازه ی ”لوییس ویتان“ تو شانزه لیزه صف بسته بودن. و پر از گردن های قوی سیاه . وپر از حجاب های کامل عربی . و پر از چشمهای تنگ چینی. و پر از سرهایی که توی بوی ادرار روی سکوی مترو ها خوابیده بودن. و پر از بوسه های عاشقانه ، کنار پیاده رو ها . و پراز تاریخ و عظمت سنگی مذهب. وپر ازراهبه ها. و پراز شیرینی و شوکولات . و پر از سگ هایی که بلوزهم تنشون بود اما شبیه اون سگ نبودن. وقتی به خودش اومد دید دستش خیسه و جای دو تا دندون رو دستش مونده و کنار در خونه ی۲۰ متريش وایساده. مروارید پرید تو خونه که با کارت خاور میانه اش به منصور یا کیومرث زنگ بزنه و قصه ی سگ رو تعريف کنه .اما یه حسی نگهش داشت. یه حس قلقلک مثل وقت دزدیدن سیب سبز ترش از باغچه ی ویلای دکتر شادابی تو دریا کنار، وقتی تازه 11 سالش شده بود. بعد دستش رو بو کرد. بوی گند میداد. بوی تف سگ. مروارید چند دقیقه خندید و بعد سخت گریه کرد. همونجوری که یه دختر کوچولوی گم شده که سگ پیداش کنه گریه میکنه. و وقتی دستش رو می شست خیلی نذاشت صابون کف کنه .حتی دور از چشم مادر بزرگ به الکل یا بتادین هم فکر نکرد. قراره مروارید روز اول سال جدید ميلادي، درست سر طلوع آفتاب بره توجنگل های دور پاریس و با دقت بگرده. یه پیرزن مجارستانی بهش گفته :سیب سبز ترش رو فقط اونجا هاست که میشه رو درخت پیدا کرد.