|
Shabnam Tolouie's blog
|
سه شنبه، 5 آبان، 1383
گهواره
●
مادرم چاق نبود. سينه هايش هم بزرگ نبود. استخواني بود و زيبا. آنقدر زيبا كه ميتوانست يكي از ستاره هاي ايتاليایی تبار هاليوود آن روز ها باشد. و به دليل همين ويژگيها براي يك بچه ي كوچك، مادر مناسبي نبود. مادر روزهاي كودكي بايد چاق مي بود. آن قدر كه ميشد رفت توي بغل نرمش ، و گم شد. و بغل مادر من سفت بود. آنقدر سفت كه هيچوقت در آغوشش گم نشدم. آنقدر سفت كه هميشه در طلب آغوش نرم امن ماندم. و همانقدر سفت كه توانست ۲۶ سال از بهترين سالهاي زندگيش،به جای جستجوی ستاره شدن، در اوج فشار اقتصادی ، بار زندگی مشترك را بکشد و نشكند.
پدرم نبود. از همان وقتي كه پيش ار "عقيده" دانستم كه چيزي به نام "اختلاف عقيده" وجود دارد . و از همان وقتي كه برايم جوجه اردك زشت ميخواندند تا براي انكار های آتي زمانه آماده ام كنند. به خاطر همين قصه ها پدر نبود. پدر را رانده بودند و وقتی آمد ، برای حمايت دختركی كه آرمانهايش را با عناد رد ميكرد، آغوش امن نداشت.
جستجوهاي كودكی اما مرا رساند به اتاق دايی و بوكشيدن هر روزه ي اتاقش ، و مست شدن از تركيب ته مانده ي بوي خواب ديشب و ادوكلن اول صبح ، و انتظار براي برگشت شبانه اش از سركار. ولي دايي ورزشكار از دختركي كه برايش "چينگ چانگ چونگ" بود توقع پسركي را داشت كه موتور سواري كند، كه بتواند مچ بيندازد، كه بارفيكس بزند، كه شست هميشه متورمش را مك نزند و وقتي به شوخي او را در هوا برعكس آويزان ميكند مثل "دخترا" جيغ بنفش نكشد. و براي تربيت چنين موجودي ، لابد در آغوش كشيدن سم بود.
عشق هاي رنگارنگ دوران نوجواني به دختري كه هنوز كرك هاي پشت لبش را هم دست نزده بود، فرصت مي داد كه هفته اي شش بار توي بالكن ، كتاني ساقدار سفيد سه ستاره اش را بشويد يا توي پشت بام ، روزي سه بار مقنه هاي شسته شده اش را آويزان كند. تنها به بهانه ی ديدن فلان جوانك دبيرستاني كه در محل به "خيار شور" معروف بود يا فلان جوانك موتور سوار كه به خاطر عينك جيوه اي آبيش لقب "جكسون" داشت. اما هيچكدام از اين عشقهاي سراسر اشك آلود خوشبختانه – به دليل تعدد و عمرهاي كوتاهشان ،خوشبختانه!- از همان نگاه هاي بالكني و پنجره اي فراتر نرفت و طبعا" به هيچ آغوش امني نرسيد.
بعد تر ها در تجربه ي گذر از روزهاي طلايي زندگي مشترك ، و در تجربه ي ملموس تحمل فشارهاي رواني، اجتماعي و حرفه اي دوران، حتي خاطره ي نياز به آن آغوش وآن طلب وصول نشده از مادر، كم رنگ و كم رنك تر شد تا از ياد رفت.
گوگوش براي من مظهر فراوانيست. فراواني استعداد. فراواني زن بودن.فراواني اقتدار صحنه اي. فراواني نكته سنحي. فراواني بي پناهي. فراواني روابطي كه هرگز برايش سر انجامي نداشت . وفراواني نابودي. و به دليل همه ی اين وفور بی مرز جمع شده در يك انسان، از كنارهيچ چيزي كه ردپايي از اين زن دارد هرگزنگذشته ام.
ديروز ،ديدن يك تصوير ساده ي چند دقيقه اي از زندگي خصوصي اين زن – مادر هنرمند، مرا برد به همان جستجوي فراموش شده. آرامشي كه تامينش به گمانم ناممكن شده بود.
گوگوش بعد از تحويل سال ، در اولين نوروز اقامتش در كانادا ، در آغوش پسرش كامبيز –كه بي شك ثمره ي يك هم آغوشي نافرجام بود - گم شد... فارغ از فراواني تنهايي بي نهايتش كه حضور هيچ نام مردانه اي هرگز پرش نكرد.
و امروز من باز به امنيت فكر ميکنم. به آغوش امن. به مادر. و بعد به كودكي يك مادر .... و به مادرم كه هرگز برايش آغوش امن نبودم...