تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

جمعه، 27 شهريور، 1383

كمی هذيان و بيداري...

اول - ميگويند چرا همه اش از جنگ ميگويي يا مينويسي؟ و من روز به روز بيشتر معتقد ميشوم كه ما "ملت موشك خورده" ايم. ما نسل موشك خورده ايم. حتي دو نسل قبل يا بعد از ما زير مجموعه ي همين نسل موشك خورده اند. و اين جنگ، اين جنگ سرنوشت ساز لعنتي را مگر ميشود نديد. روزهاي موشك باران تهران با شنيدن صداي آژير مينشتيم به انتظار. وزمزمه ي دعا با شنيدن صداي سهمگين ويراني يك خانه تمام ميشد. وحسن ختامش يك خدا را شكر ، كه ما سلامتيم - كه من سلامتم. ما عادت كرده ايم كه در شرايط نابرابر وقتی به "من " تعرضي نشده ، باور كنيم عدالت جاريست .و بدا به حال ملتي كه هنرمند و روشنفكرش مثل اعلاي اين نمونه تفكر باشد. نه جوان ساده دل پاك سرشتش ، كه بر مبناي اعتقادي - كه قضاوتش كار من و شما نيست - ميرود زير تانك . يا حتي من و شما را بر مبناي همان اعتقاد محكوم يا محروم ميكند.

 

دوم - گاهي آدم از بيداري خسته ميشود. از پاريس كه بر گشتم ارتباطم را با جهان اطرافم رساندم به كمترين ميزان ممكن مگر با آنها كه تعهدي داشتم يا تعلقي كه لازم ديدم معذرت بخواهم و بخواهم كه به من كمي فرصت دهند. چون در همان پاريس شنيدم كه آن چند نفر از همكاران كه به مدد باز كردن يا بستن يك دكمه ي اضافه - و نه به اتكاي استعداد - آموخته اند كه بودنشان را تثبيت كنند ، آنقدر در غيابم به من لطف داشته اند و در بدبين كردن آنها كه معتمدشان بوده ام  درست نوشته اند، بازي كرده اند، كارگرداني كرده اند ، كه حدود دو هفته ي اول بازگشتم صرف اين شد كه به آنهاكه با حسن نيت براي سفر كوتاه مدت ياريم كرده بودند اثبات كنم كه هلند نبوده ام و پناهنده نشده ام . و اگر اين كار را نكرده ام نه از سر ترس بوده . كه نيازي به اين عمل نمي ديدم. چرا بايد ميرفتم براي هميشه و عده اي كوتوله ي فرصت طلب را ازخيال تازاندن  در فضاي خالي شاد ميكردم؟ وبعد به همه ي اين نامرادي ها چند فراز و نشيب كوچك ديگر اضافه شد و يكي دو وعده تب .و خواب شد بهترين پناه.

 

سوم - به اين فكر ميكنم كه چرا شجريان- استاد شجريان با اين صداي ملكوتي- جهاني نميشود؟ چرا شوق تماشاچي در شنيدن يك قطعه از يك كنسرت موسيقي سنتي ايراني- از شنيدن موسيقي ملي آبا و اجدادي اش- و ميلش به ابراز علاقه و كف زدن تعبير ميشود به بي فرهنگي مخاطب؟ چرا اكثرگروه هاي موسيقي سنتي انگار كه هميشه در مراسم عزا يا دررثاي كسي نشسته اند و مينوازند و هيچ ابراز احساساتي را با احساسات عادي انساني جواب نميدهند؟ و چرا پاوروتي با همه ي ابهتش با سلن ديون هم ميخواند؟چرا ماركز با همه ي رئاليسم جادويي محدود به جغرافياي ملتش جهاني ميشود و جلال آل احمد يا محمود دولت آبادي را فقط خودمان ميشناسيم؟ چرا هنوز مارا با عربها و لبناني ها اشتباه ميگيرند؟ و عليرغم اين همه سال مهاجرت ايراني ها هنوز در هيچ كتاب آموزش زبان در هيچ نقطه ي دنيا به ملت مهاجري به نام ايراني اشاره نميشود؟ چرا هنوز حتي نسل جوان هنرمند ما اكثرن براي گفتن يك جمله ي ساده  ، براي يك در خواست كوچك در سفر هاي خارجي نيازمند يك مترجم است؟ و چراانگليسي صحبت كردن سميرا مخملباف همچنان يك پديده است؟

 

چهارم - در اين مملكت كتاب عهد عتيق را – تورات را- قاچاقي ميفروشند. كتابي كه كپي شده و قاعدتا" بايد ۷۰۰ تومان باشد ۱۰۰۰۰ تومان فروخته ميشود. ومن كه به عادت هميشه براي آرامش به كتب آسماني – از هر مذهبي – پناه ميبرم كتاب عهد عتيق را باز ميكنم و ميخوانم كه: "آدم ۱۳۰ سال بزيست .پس پسري شبيه خود آورد و او را شيث ناميد...پس تمام ايام آدم كه زيست ۹۳۰ سال بود كه مرد. و شيث ۱۵۰ سال بزيست  و انوش را آورد....وجمله ي ايام شيث ۹۱۲ سال بود كه مرد. و انوش ۹۰ سال بزيست و قينان را آورد....وجمله ي ايام انوش ۹۰۵سال بود كه مرد. و قينان ۷۰ سال بزيست و مهللئيل را آورد....وتمامي ايام قينان ۹۱۰ سال بود كه مرد...."  جايي آموختم كه اين سالها با ميزان و معيار قابل سنجش زمان خودش بوده كه اينقدر طولاني شده. مثلن عمر حضرت آدم ۹۳۰ سال به معناي ۹۳۰×  ۳۶۵ روز نبوده. و مفهومی به اسم  سال ، زمان كمتري از سال امروزي ما داشته. اما حتي اگر تصور كنم كه اين ۹۳۰ سال تنها ۹۳ سال بوده ،باز از اين يك ثانيه ي به جا مانده ، براي خواندن يك نام در كتاب مقدس، كه ۹۳ سال عمر صرف ماندگاريش شده،  آرام كه نميشوم هيچ ،  وحشت هم ميكنم. و فكر ميكنم كه من -من محدود به اين جغرافيا- كه هنوز از تغيير ذائقه ام در خوردن يك غذای تازه عاجزم ، در تاريخ آينده ي جهان چه سهمي از اين ثانيه را در چشمان يك خواننده ي آزرده ي دلشكسته خواهم داشت؟

 

آخر - ديشب حساب كردم كه يك ماه است به دليل آشفتگي هايم روزي ۱۰ ساعت به خواب پناه برده ام يعني ۳۰۰ ساعت از يك ماه ۷۲۰ ساعته. يعني ۱۲ روزو نيم  از يك ماه سي روزه. و از حماقتم در زيستن خنده ام گرفت. از اين همه خواب. آن هم در اين فرصت چند ثانيه اي كه نظم كائنات به نام من - به زندگی بيهوده يا با هوده ی من- در ذهن ثبت شده ی تاريخ ، خواهد بخشيد. و بيدار شدم.

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1383  توسط بابونه  | 

جمعه، 13 شهريور، 1383

و خدا هست...

پاش خورد به ميز. محكم.دو سه سالش بود. مامانش گفت: ديدي ؟اخم كرده بودي. خدا دعوات كرد.

 

امروز ۳۳ سالشه و هنوز به خدا بابت همه ي كبودي هاش ميگه چرا.

 

امروز ميخوره به در و ديوار. ميره زير آوار. بي صدا مياد بيرون و جوابي براي هيچ چرايي نداره . جز اينكه ميدونه ديگه هيچوقت سر هيچ قراري اون ساعتي كه فكر ميكنه، نمي رسه.

+ نوشته شده در  سیزدهم شهریور 1383  توسط بابونه  | 

يكشنبه، 8 شهريور، 1383

امروز چشمم به عکسهای تکراری افتاد

مادر موهاي پسرش رو ميكشه. زن لباس مرد رو.

مادر پسرش رو ميزنه. زن ميخواد كه بزنه.

پسر دست مادرش رو ميبوسه. مرد زن رو هل ميده.

مادر گريه ميكنه. پسر لبخند ميزنه. زن  زار ميزنه. مرد چشمهاش رو ميبنده و حرصش رو فرو ميخوره.

مادر ميگه نگرانتم. زن هم. مادر ميگه ميري و ديگه بر نميگردي. زن هم.

مادر ميگه سر جونت قمار ميكني، قبل از اينكه پشيمون شي. زن ميگه سر زندگيت قمار ميكني و پشيمون ميشي.

مادر ميگه اين بازي دولت هاس .زن ميگه  حريف اين بازي كيه؟  

پسر سكوت ميكنه با لبخند. مرد سكوت ميكنه با تاثر.با ترديد. باحضور تحميلی وجدان. 

مادر دستهاش ميلرزه. زن هم.

مادر در سكوت پسرش رو نگاه ميكنه. زن هم.

ونگاه پسر رنگ تصميم به خودش گرفته و قطعيت. نگاه مرد هم.

مادر براي پسرش نگرانه. زن براي مردش - براي خودش.

امروز از پسر يه سنگ قبر هست و يك پلاك خيابون.تصوير قهرمانی پسرچشمهای مادر رو کم سو کرده.

زن به هستی فکر ميکنه. به نظم کائناتی. به بيهودگی يک نردبان در کارخانه ی هستی.

و مرد، به كارهاي نكرده و تجربه ی رهايي .

+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1383  توسط بابونه  |