|
Shabnam Tolouie's blog
|
چهارشنبه، 29 بهمن، 1382
زمان
●
يک دخترکی هفته ی پيش به من گفت: ”... جون، خيلی دلم ميخواد باشما صميمی شم.“خدای من! پس تکليف گذر زمان چی ميشه؟ يک پسرکی چند وقت پيش به من گفت:” ... جون، بعد ها می فهمی امروز چرا چنين و چنان بوده.“ خدای من! پس تکليف زمان حال چی ميشه؟ يک رفيقی چند ماه پيش ميگفت:” بيخيال ... جون! الآن رو بچسب که ما اينجائيم و ديگه اين لحظه تکرار نميشه.“ خدای من پس تکليف زمان گذشته چی ميشه؟ يک همکاری چند ثانيه پيش ميگفت:”... جون،کاش نه نميگفتی. مگه ما چقدر زنده ايم. بابت يه باورکجای جهان وای ميستي؟“ خدای من پس تکليف زمان آينده چی ميشه؟ ... زمان... نسبيت... ما...تکليف... الله اکبـــــــــــــــــــر!
شنبه، 4 بهمن، 1382
قال
●
چقدر کوچک بودم
وقتی برای خريدن پفک نمکی
تا بقالی مش تقی هراس تنها رفتن دل کوچکم را می لرزاند.
چقدر کوچک بودم
وقتی شوق اولين ۲۰ آفرين،
اولين باز کردن حساب قرض الحسنه،
مثل قبولی آزمايش رانندگی دل کوچکم را می لرزاند.
چقدر کوچک بودم
وقتی با يک آشتی
خوب خوابيدم و با يک قهر ،
کابوس سر صبح دل کوچکم رامی لرزاند.
من شکايت کردم،
من پا هايم را هزار بار به زمين کوبيدم.
موهای سپيدم را مشت مشت کندم.
در ی بسته شده بود
و من هنوز کوچک بودم.
وشانه ای که شکسته بود.