تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

چهارشنبه، 29 بهمن، 1382

زمان

يک دخترکی هفته ی پيش به من گفت: ”... جون، خيلی دلم ميخواد باشما صميمی شم.“خدای من! پس تکليف گذر  زمان چی ميشه؟

يک پسرکی چند وقت پيش به من گفت:” ... جون، بعد ها می فهمی امروز چرا چنين و چنان بوده.“ خدای من! پس تکليف زمان حال چی ميشه؟

يک رفيقی چند ماه پيش ميگفت:” بيخيال ... جون! الآن رو بچسب که ما اينجائيم و ديگه اين لحظه تکرار نميشه.“ خدای من پس تکليف زمان گذشته چی ميشه؟

يک همکاری چند ثانيه پيش ميگفت:”... جون،کاش نه نميگفتی. مگه ما چقدر زنده ايم. بابت يه باورکجای جهان وای ميستي؟“ خدای من پس تکليف زمان آينده چی ميشه؟

... زمان... نسبيت... ما...تکليف... الله اکبـــــــــــــــــــر!

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1382  توسط بابونه  | 

شنبه، 4 بهمن، 1382

قال

 چقدر کوچک بودم

 وقتی برای خريدن پفک نمکی 

تا بقالی مش تقی هراس تنها رفتن دل کوچکم را می لرزاند.

 چقدر کوچک بودم

وقتی شوق اولين ۲۰ آفرين،

اولين باز کردن حساب قرض الحسنه،

مثل  قبولی آزمايش رانندگی دل کوچکم را می لرزاند.

 چقدر کوچک بودم

  وقتی با يک آشتی

خوب خوابيدم و با يک قهر ،

کابوس سر صبح دل کوچکم رامی لرزاند.

 من شکايت کردم،

 من پا هايم را هزار بار به زمين کوبيدم.

موهای سپيدم را مشت مشت کندم.

 در ی بسته شده بود

و من هنوز کوچک بودم.

وشانه ای که شکسته بود.

+ نوشته شده در  چهارم بهمن 1382  توسط بابونه  |