|
Shabnam Tolouie's blog
|
شنبه، 18 بهمن، 1382
موزه
●
ميپرسی چرا صدايت غريبه است؟ خوب نيستي؟ بايد باشی مخصوصن اين روزها . حالم بد نيست . صدايم توان شادمانی ندارد. اين همان وزنی است که سخت به دست می آيد. همان وزنی که کلی در پی اش دويديم و حالا براين جسم نحيف لاغر بد جوری سنگينی ميکند.اين همان وزنی است که آدم را بی تفاوت ميکند. حتی تو را غريبه ميبيند بسکه آشنا ها آمدند به تماشا و رفتند. حالم بد نيست . موزه تعطيل است و من از موناليزای آويزان هم روزهای بيشتری است که ايستاده ام. راستی موناليزا شبها در تاريکی تنهايی لوور چه ميکند؟ ميگويند اين خنده ی غريب روزهای اول تبسم شاد دخترکی بود که دوست داشت تماشا شود. حتی اگر خود لئوناردو باشد...
سه شنبه، 16 دى، 1382
فراموشی يک پيرزن ۷۵ ساله در بم
●
قصه: پيرزن روزی خانم خانه اش بود. پيرزن روزی حمام داشت و زير دوش حمام موهای سپيدش را سه بار با صابون برگردون می شست و بچه هايش را برای رفتن به سر کاربه زور صد ای راديو از زير پتو بلند ميکرد. امروز خانه ی پيرزن چادر هلال احمر است. و پيرزن يادش رفته ميشود بعد از ۱۰ روز توقع يک حمام صحرايی داشت و ميشود توقع داشت کسی بچه هايش را - لاشه ی خاک گرفته يشان را -از زير سقف ويران بلند کند و هيچکس يادش نيست که يک کاپشن پسرانه و ۵ بسته نوار بهداشتی کفاف لزر جسم و دل يک پيرزن ۷۵ ساله ی يائسه را نمی دهد.پيرزن بسته ها را در هوا تکان ميدهد و جای خالی دندان جلويش وقتی ميخندد، هيچ شرم خفته ای را بيدار نميکند. مژده: روزنامه ها نوشتند باز سازی بم شروع ميشود و ما از خجالت به هيچ چادر ديگری سر نزديم.
يكشنبه، 7 دى، 1382
من آدمی رو مشناختم که با يه ميخ به ته آجر رسيد
●
سلام کسی اون ور ها هست؟... من آدمی رو ميشناختم که با يه ميخ به ته يه آجر رسيد.