تبليغاتX
بابونه
Shabnam Tolouie's blog

این کامنت دونی روزگاری کاربردش این بود که راجع به حال و هوای مطالب همدیگه توی وبلاگ ها بنویسیم. من چند ماهیه که با کاربرد دیگه ایش مواجه شدم و اون هم سوالات راجع به زندگی خصوصی نویسنده ی وبلاگه. میتونم حدس بزنم که فقط هم این مسئله شامل حال من نمیشه. چرا اینقدر ما به مسائل خصوصی آدمهای دیگه علاقمندیم؟

 

 از جمله چیز هایی که از من توی کامنت ها سوال میشه و من طبعا" همیشه حذفش میکنم ـ چون هیچ ربطی به فضای عمومی نداره و اگه بخواد عمومی بشه  اون بخش درس هاییه که آدم میگیره که جایی توی کاری ، نوشته ای ، فیلمی  حتما" بی تردید و به مو قعش میزنه بیرون ـ  اشاره های مثلا" معنا دار و گاهی بی انصاف و کنجکاوی در مورد زندگی منه و زندگی همسر سابق من که مدتهاست زندگی تازه ای داره. گاهی قضاوت هایی هم نوشته میشه که مثل دیکته ی نوشته ها یا عجولانه اس یا نا آگاهانه . هیچوقت هم نشانی از کامنت گذار نیست. اسم ها خیالی ان وایمیل و وبسایتی هم در کار نیست . که دروغ چرا؟ اگه بود هم ، قرار نبود جوابی به اون ایمیل فرستاده بشه.

 

میتونم فرض کنم که اصلا" همه ی این مداومت ، کنجکاوی ذهنی تنها یک نفره و میتونم باز فرض کنم که خب حق داره ، دلش میخواد بدونه یا شاید به رسم خیابون متلکی بگه! ما در مملکثی زندگی میکنیم که آدم ها توی خونه با وسایل پیشرفته، صدای مکالمات تلفنی همدیگه رو به شکل بیمارگونه ضبط میکنن، پدر، برادر، زن ، شوهر؛ ویا لیست ریز شماره های گرفته شده توسط مرد یا زن زندگیشون رو پرینت میگیرن. دروغ میگن عین راست، برای اینکه زندگی پنهان دیگری داشته باشن ؛ یا حتی میتونن به دلایل خصومت های شخصی و عشقی و فردی ، همدیگه رو به واسطه ی تکیه به یه آشنا ی دست و پا دار، به  حوزه ی جرائم سیاسی متهم کنن. خیلی تلخ و نفرت انگیزه.... شاید این مجموعه ناشی از یه تعامله که نمیشه بهش ایرادی هم گرفت ، تعامل جامعه، تربیت، محدودیت و فرد. نمیدونم ، تحلیلش کار من نیست. بنابراین اگه میگم : "خب حق داره دلش میخواد بدونه،اون هم به شکلی که زیبا نیست "،  توی اون تعامله که این محق بودن معنا پیدا میکنه.

 

برای همین دلم میخواد یک بار برای همیشه بهش بگم که: نازنین، با توجه به توضیحاتی که دادم ، بدون، اینجا بیشتر از همین چند خط که نوشتم ، جوابی برای گفتن وجود نداره . اینجا وبلاگه! کاربرد این وبلاگ ، تقسیم دنیای بابونه اس با بقیه ی رفقای مجازی، فارغ از هر روشی که در زندگی غیر مجازی و روزمره شون دارن ؛ همین.


و اینکه سلام !

 

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1387  توسط بابونه  | 

عجیبه...

چند نفری برام زودتر از موقع نوشتند که تولدم مبارک !  مرسی، ممنونم . و من یادم اومد که باز بزرگتر میشم ، نمیدونم چند ساله ، شاید صد ساله یا ده ساله ؛ و بعد دلتنگ تر و دلتنگ تر شدم برای جایی که توش راه رفتم ، جستجو کردم ، دویدم ،خندیدم ، قهقهه زدم، افتادم ، گریه کردم ، زخم شدم ، من شدم .

و اینکه فکر کردم کاش پنجاه سال بعد، به دنیا می اومدم.

و همین.

+ نوشته شده در  بیست و چهارم فروردین 1387  توسط بابونه  | 


اسفند امسال را ریحان کاشتم و شاهی، از آن کار ها که خوابش را هم نمی دیدم

و خواب دیدم که ما در کوچه ای در دزاشیب راه میرویم ؛ از آن کار ها که در بیداری نمیکردم .

اسفند امسال را درماه فرنگی هر روز جابجا کردم و خانه را تکاندم و خودم را که غبارگرفته بودم.

وروی کاغذ ی که به دیوار چسباندم ، نوشتم:

یادم باشد  دکتر چشم پیدا کنم

یادم باشد نامه ی بیمه را بفرستم

یادم باشد روی کامپیوترم ویندوز تازه نصب کنم

یادم باشد به دیروز فکر نکنم

یادم باشد کتاب ، بی برنامه ریزی نخوانم

یادم باشد قضاوت نکنم

و یادم باشد گلدان ها را آب بدهم

و یادم باشد که نوروز۱۳۸۷هم مبارک.

و یادت باشد تبریکم را برای تو که میخوانی : آرزوی سالی پر از عشق ، آرامش و آفرینش...



+ نوشته شده در  بیست و نهم اسفند 1386  توسط بابونه  | 

تصویر کودکی من از روزه گرفتن ، تصویر گرمای تابستان و هندوانه ی قاچ شده ی در انتظار افطاربود، وصدای ربنای شجریان  و مادر بزرگم که پیش از افطار مفاتیح الجنان می خواند و بعد از افطار، خودش  به مسجد کوچک محل ـ  با آن نئون های سبزش و گلدسته ای که در سکوت هم بوی صدای موذن زاده داشت ـ  غذا میبرد.

 

کمکی بزرگتر که شدم فهمیدم که ماه رمضان همیشه تابستان نیست و میچرخد و میشود در فصل آدم برفی هم روزه گرفت و همان وقت ها بود که دانستم روزه ی بهایی ها اما همیشه نوزده روز مانده به عید نوروز است، و نمی چرخد چون بر مبنای سال قمری نیست و دراسفند ماه است بنابراین  هندوانه ای هم ندارد و اینکه چند دقیقه ای زودتر از اذان ، یعنی هنگام غروب آفتاب است که به افطار میرسد.


روزهای جنگ بود و مادر بزرگم که سرطان سختی داشت دیگر حق روزه گرفتن نداشت . مدرسه فقط در کار تبلیغ بود و موفق هم بود. من مقنعه ی طوسی روشن دوخت مادر بزرگم  ـ که اصراری به حجاب هیچ احد الناسی نداشت و از زمان شاه روسری سرش میکرد و اگر میگفتیم چرا، فروتنانه میگفت: موی سفید بیرون انداختن نداره!ـ را تا  ابروهایم پایین میآوردم و پیش نماز مدرسه شده بودم . یادم هست که سر صف هم قرآن میخواندم و چه خوب ترتیل میکردم. وهر روز نماز جماعت میخواندم و سعی میکردم آن جلو باشم که بوی جوراب کسی توی دماغم نرود و چه مخلص بودم وقتی دست های کوچکم را برای قنوت بالا میآوردم که :" ربّ زدنی علما " و بعد می ایستادم برای خواندن اقامه ، و  تحت تاثیر سخنرانی های هر روزه ی مدیر مدرسه ی مان خانم سلمان زاده ، دلم لک زده بود تا ماه رمضان برسد و من دور از چشم مادر و پدرم ـ که جدا از التهاب گرفتن ها و بردن ها ، به جرم مسلمان نبودن برای یک لقمه نان شبمان مجبور بودند جان بکنند و باز نگران فردا تا صبح خوابشان نبرد ـ  روزه ی مسلمانی بگیرم و مفاتیح بخوانم .

 

تا اینکه خانم سلمانزاده در پایان سال علیرغم نمرات درخشان درسی و حتی انضباط  بیست  (فکر کنم این آخرین باری بود که در دوره ی تحصیل  نمره ی انضباط خوبی گرفتم ) به مادرم گفته بود که مرا برای دوم راهنمایی ثبت نام نمی کند چون من سرکلاس از بهایی ها حرف میزنم! و بعد کلی در مغز کوچک ده سالگی ام گشتم تا یادم آمد که معلم دینی داشته سرکلاس از حقوق همه ی ادیان در حکومت اسلامی میگفته که دخترکی زرتشتی سوال میکند که پس چرا داییش را که در ارتش بوده به خاطر مذهبش بیرون کرده اند و معلم توضیح میدهد که حتما" کار خلافی کرده بوده که در این کشور هیچکس به خاطر مذهب متفاوتش اخراج نمی شود و بعد من هم بلند میشوم که اجازه خانم پس چرا بهایی ها را از همه جا بیرون میکنند؟ و خانم اجازه نمیدهد و میگوید چون بهایی دین نیست! و بعد اولین پرونده ی نازنین زندگی ام چون برای قد و بالایم بزرگ بود زیر بغل مادرم گذاشته میشود و سر آغازی میشود برای تلخ ترین روزهای زندگی نوجوانی و گمگشتگی ها و فرازو فرود هایم...

 

اخراج این پیش نماز کوچولو، باعث شد که میل به روزه ی رمضان و غیر رمضان و اسفند ماه ، همه برود لای خاطره ی خنک هندوانه و بی خبر از فصل مناسب، کپک بزند.

 

سال های بعد سالهای جنگ بود و مقنعه های چانه دار که تا زیر دماغ باد کرده از بلوغ ، بالا می آوردیمش ؛ و کاکل های سشوار کشیده ای که از بالا بیرون میانداختیم . و بعد واویلا در ماه رمضان بود که جامعه ای که برای روزه بیشتر به نخوردن و نیاشامیدن تاکید میکرد ، توی مدرسه ، توی کوچه ، توی اتوبوس، توی کتابفروشی و توی صف باجه تلفن های تازه پنچ زاری شده وحتی توی گلفروشی هم بد اخلاق بود و پرخاشگر بود و تا صدای خنده ی شاد دخترکی بلند میشد ، همیشه کسی سبز میشد که میگفت که حیف که روزه است و گرنه چنین و چنان میکند با این عمل شنیع. 

 

در اسفند ماه هم که اهل خانه روزه داشتند باز قصه ی دیگری بود. هیچکس مثل آن بیرون بد اخلاق نبود اما نمیشد زیاد سوال کرد ، کل کل کرد، رفت و گشت ، چون: " عزیزم مگه نمیبینی؟ آدم وقتی روزه اس حوصله ی یه کار هایی رو نداره..."  وبعدش هم غالبا" رو شدن نامه های عاشقانه و دل دادگی های از راه دورمن، همیشه در خانه تکانی قبل از عید و در واقع در روزهای روزه داری خانه ی ما بود که لو میرفت.  و بعد در پی آن قیامتی میشد و در نتیجه عید را برای دخترک محکوم شماره ی یک ، میکرد زهر هلاهل. و من که در نوجوانی دوگانه و عصیان زده ام از هر چه "مگه نمیبینی"  و قاعده و باید و نباید و حکم و محدوده منزجر شده بودم حتی نمیخواستم که محض رضای خدا یک بار به جای بالا رفتن از دیوار نا راست خرابه ها ، این روزه را که بانی محرومیت های عشقی من بود، تجربه کنم و اقلا" دل پدر و مادربی نوایم را خوش کنم!

 

هم روزهای جنگ تما م شد .و هم درهای زندان ها آرام آرام باز شد.  دوره ی سازندگی آمد و من که ۱۸ سالم تمام شده بود ، بالاخره جدا از کوچه و خیابان و پشت پنجره و حیاط ساختمان ، در یک فضای محترم برای اولین بار و به طور غیر مخفی و سازنده ، عاشق شدم! و از قضا همان اول آشنایی زد و ماه اسفند شد و من که خوشحال بودم که طرف که اهل هنر  و روشنفکری است  و گرچه میدانم بهاییست اما حتما" در گیر فرائض و احکام دین نیست، دیدم که ای بابا! این که روزه است! توی خیابان راه میرفتیم که من گفتم : آخ ! گرسنمه. و او گفت: روزه نیستی؟

گفتم: نه! مگه تو هستی؟

گفت: آره ولی اگه میخوای میام باهات نا هار میخورم.

گفتم: یعنی چی؟ ! مگه روزه نیستی؟ !

گفت: چرا هستم اما میتونم با تو ناهار بخورم چون روح روزه ربطی به ... گرچه که باید... ولی در این .... میدونی عشق....

 

نه اینکه بخواهم کلمه ای را سانسور کنم ، نه. همان روز هم وسط های این جمله ها را نمیشنیدم از بس که موسیقی فیلم زندگی ام اوج گرفته بود و من خودم را میدیدم که در هیات یک فرشته ی بالدار روی ابرها هندوانه میخورم! و بالاخره تعبیر زیبایی از دین میبینم که با روح خسته ی عاصی من همخوانی داشت. 

 

اولین روزه ی جدی زندگیم را همان سال بود که گرفتم. یک روز اسفند ماه. و بعد فهمیدم چه طعم بی نظیری دارد آن اولین جرعه ی چای که برای افطارت مینوشی ، حالا چه برای افطار با اولین سرخی زیبای غروب باشد یا افطار با اذان مغرب یا با حرکت اولین موج اقیانوس و یا با صدای پاک اولین خنده ی یک نوزاد.

 

آن عشق افسانه ای به واقعیت های زندگی پیوست و به اندازه ی  چندین سال نوری دور شد . اما در ذهن من دیگر نه اسفند ، ماه محاکمه بود و نه معنای روزه گرفتن ، مجوز دیگر آزاری ها ی عمومی .

 

چندین سال بعدش ، اسفندی بود که با ماه رمضان از میانه ی راه یکی میشد و بعد می رسید به عید فطر. داشتم در بازار خیریه ای که کنار تئاتر شهر به مناسبت فطر برگزار شده بود راه میرفتم که یکی از غرفه دارها خرما پخش میکرد. کسی که کنارم بود در جواب تعارف مرد گفت: روزه ایم مرسی.

و مرد با تعجب گفت: روز عید، روزه حرامه!

همراهم گفت: آخه ما بهایی هستیم.

مرد دوباره با همان لحن گفت: خوب باشین، مسلمون که هستین !

با احتیاط گفتم: یعنی نیستیم.

مرد ، کلافه گفت: هرچی که هستین بالاخره افطار که میکنین ، همون موقع کوفت کنین!

و با دستش یک مشت خرما ی سیاه درشت ریخت توی جیب کاپشن من.

امروز 8 اسفند 1386 من ایران نیستم اما اگر بودم بعید میدانم که یاد آن مرد و نذرش و آن بازارچه میافتادم. وقتی دوری، لااقل این شانس را داری که خاطراتت را الک کنی و درشت هایش را سوا کنی و ریز هایش را به خودت ببخشی.

هر جا هست دلش همیشه بی تعصب و دستش همیشه دهنده . با یادش برای اولین افطاراسفند امسال، خرما میخرم.

+ نوشته شده در  هشتم اسفند 1386  توسط بابونه  | 

این نقاشی رو که دیدم نتونستم ازش بگذرم. حس و حال غریبی داره برای من.
نقاشش رو هم نمیشناسم. لینک کارهاش رو که توی اینترنت بود ، گذاشتم اون پایین.
اما به جای حرف و لینک و ... دلم میخواد فقط به این دو پای ظریف سرد تازه از راه رسیده و این پهنه ی سبز نگاه کنم...

 

Catherine VAN-STEELANT

+ نوشته شده در  هفتم بهمن 1386  توسط بابونه 

 

میگه به راننده ای که از تجریش تا نزدیک های زعفرانیه دستش رو از روی بوق بر نمیداشته تا ماشین جلوییش رو از سر راهش برداره، با احترام یادآوری میکنه که بوق زدنش چیزی رو عوض نمیکنه و اینکه میشه لطفا" بوق نزنه؟ و راننده در رو باز میکنه و با رمز " خفه شو پتـ ... "  این دوست رو هل میده از ماشین بیرون! و دوست که از قضا بلده چطور صحبت کنه توی ماشین میمونه و راننده رو به عواقب کاری که داره میکنه و دردسر های بعدی انظار میده که: نمیدونه اون کیه و اگه بخواد میتونه... و راننده  که میخواسته تلافی همه ی حق های خورده شده اش رو سر کائنات خالی کنه ، از ترس برچسب خوردن ساکت میشه!

 

میگه توی صف ، توی مغازه ، حتی توی روابط خانوادگی ،  اگه کسی ازت ناراحت بشه ـ  که با کوچکترین جرقه ای همه به هم میپرن ـ  وقتی مونث باشی ، بی برو برگرد بهت میگه: جـ.... چیزی که اینجا در محله ها و حومه های خیلی پست ـ یا به قول ما ها عقب نگه داشته شده ـ اتفاق می افته که اون هم مدام توی در و دیوار مترو و جاهای عمومی تبلیغ میشه که دخترها اجازه ندن کسی بهشون حتی خشونت کلامی بکنه.

 

میگه حتی خود زنها برای تحقیر زن دیگه  از همین القاب استفاده میکنن. زن همسایه که آشغال میریزه ، یا اونی که در پارکینگ رو باز میذاره یا اونی که به هر دلیلی ازش خوشمون نمیاد و میره توی اعصابمون ، بی هیچ تردیدی میفرستیمش توی  صنف ج ها و پ ها.

 

می گه ادبیات آدمها ادبیات خشنی شده ، حتی پای تلفن میشه اینو فهمید. کافیه به یه جا زنگ بزنی و صدات نرسه به اون ور خط یا به محض الو گفتن طرف ، بفهمی که آخ میخواستی به یه جا دیگه زنگ بزنی، مهم نیست تو چقدر سکوت میکنی تا اون گوشی بره سر جاش  یا  اصلا" مزاحمی یا نه . طرف با ثانیه ی اول سکوت ، تو رو حواله میده به همه ی طبیعت بیجان موجود در هستی  وبعد در دو کلمه با رکیک ترین شکل، شغل مادر و خواهر و مونث های خانواده ات رو مشخص میکنه. 

 

میگه در یکی از کشورهای اروپایی ـ نمیدونم کدومش اما یادمه یکی از این سرد سیرها ـ خریدار فحشاس که مجرمه نه فروشنده. باقی، بقای قانونگذارشون که اینطوری توازن ایجاد میکنه با محکومیت ابدی و از پیش تعیین شده ی زن در جوامع بسته ی متعصب و شرقی و از قضا گرمسیر. یادم میاد که در جواب اعتراض به تعرض فلان مردک بیکار که توی یه کوچه یا پیاده روی خلوت ، دستی به برو بازوی دخترک یا زنی هراسون میکشه ، زن در قضاوت عابران همیشه در صحنه ، متهم میشه به بی حیایی. به این که تنش میخاره ، به این که کرم از خود درخته.

یادم میاد که برای حفظ عصمت آقایون و پاک موندن نگاهشون خانمهان که باید پوشیده تر و پیچیده تر بشن. انگار مرد مسئولیتی در قبال نگاه و دل و میل پایان ناپذیر نداره. یادم میاد که مردی که میخواست "بره جوونی کنه" چون معتقد بود  زود ازدواج کرده ، به زنش ـ که از قضا نه بزرگتر که هم سنش بود ـ میگفت : تو اگه "زن" باشی صبر میکنی تا من برم و بر گردم!!! و بعدها با همسر تازه اش ، از همسرقبلیش ـ که نموند تا شاهد "جوونی کردن" مرد باشه ـ با همون" الفاظ" ادبی  یاد میکردن. یادم میاد که هنوزهم پسر های جوون میتونن به راحتی و علنا" به باکره نبودن دخترها یی که با هاشون رابطه دارن اعتراض کنن ، بدون نگرانی از این که دارن اعلام میکنن خودشون هم یه طرف قضیه ان حالا گیرم که نفر دوم یا پنجم.

 

یادم میاد که تازه اومده بودم پاریس و هنوز گیج "اگه اینجا" و "پس چرا اونجا" بودم. شب بود. و در کافه ای درست رو به میدون بستی ـ همون باستیل خودمون ـ  با دو نفر نشسته بودیم . یکی، اهل اینجا و اون یکی ، مثل من متولد و بزرگ شده ی ایران.  بحث هنر بود و بازیگری اینجا و اونجا ؛ و این وسط دو تا دختر موبور( شاید آمریکایی ) بی توجه به چشمهای توی کافه ها یا آدم دیگه ی توی خیابون ، توی دنیای سرخوش خودشون غش غش میخندیدن و گاهی از شدت خنده روی زمین ولو میشدن . بعد از چند دقیقه که از میدون دور میشدن ، دوباره شنگول و سرحال توی دید ما پیداشون میشد . بالاخره آقای ساخت وطن، حواسش پرت شد و طاقت نیاورد ، بی خیال بحث شد و خیلی مطمئن و مشعوف گفت: اینها دنبال مشتری میگردن این وقت شب؟ دوست اینجایی که از عصبانیت رنگ چغندر شده بود گفت: چرا مزخرف میگی؟ اینها فقط دارن خوش میگذرونن. تو دنبال چی میگردی این وقت شب ؟!

 

یادم میاد که ما از هم خدا حافظی کردیم. آشنای اینجایی رفت سراغ کارگردانیش. آشنای اونجایی برگشت واز دوست دخترش قول گرفت که به هیچکس نگه که "دوست دختر" بوده و وقتی قول داد که دیگه آرایش هم نکنه ، باهاش ازدواج کرد. دو تا دختر بور احتمالا" آمریکایی یا روس یا سوئدی ، بی خبر از حضور مشتری ، با یه دوربین پر از عکس های خندون و خاطره ی سفر پاریسی ، برگشتن به کشورشون.

 

من به دخترم فکر کردم.

 

+ نوشته شده در  پانزدهم دی 1386  توسط بابونه 

سه سال پیش ، همچین شبی از ایران اومدی .  در چمدونت بسته نمیشد. آسمون بالای سر ساختمون کوچه ی 25 گیشا انگاراز همیشه پایین تر بود . چقدر توی کافه ی  فرودگاه ، مهدی جوک گفت و چه تلخ بود اون خداحافظی های آخری. پروازت از تهران به باکو و بعد به پاریس بود. هواپیمای آذربایجان کمی از ایران ایر ارزون تر بود و توقف یک ساعته در باکو میذاشت که تو راحت تر زیر اون روسری سیاه که تا چشمات پایین کشیده بودی  بی صدا هق هق کنی. و اینقدر لحظه لحظه ی خداحافظی هات  رو مرور کنی که سه سال که هیچ ، اگه عمر سیصد ساله هم داشتی عین به عین یادت بیاد .

 

سه سال پیش  شب یلدا رو نشستی پای کامپیوتر و آرین اون طرف دنیای مجازی برات از پیغام رحمانیان نوشت و پایان مرغ دریایی و تو لب هات رو به عادت همیشه به هم فشاردادی و آب چشمات بلند ترین شب سالت رو ، نه شیرین که شور کرد.

 

سه سال پیش ، سه سال پیش تموم شد. امشب تویی و این ذهن بی تاب و دستی که روی سطح خیال ، هرچی خط کج و معوجه ،  دایره ی ماه  میکنه. و دلی که هنوز از شوق رسیدن یلدا ذوق میکنه و دهنی که بی هراس  دیروز، به امروز لبخند میزنه.

شب یلدا مبارک!

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1386  توسط بابونه 

راستش معمولا" وبلاگ های موزیک سر خود ،  برام دوست داشتنی بودن ، مخصوصا"  وبلاگ های برو بچ داخل ایران که آهنگ ها شون معمولا" به شدت نوستالژیکه و  خدا میدونه که من برای فقط برای شنیدن یه موسیقی ، چقدر توی صفحه ی یه وبلاگ جا خشک کردم... اما امان از اون وقت ها که شبه و تو حال خودتی و بابت لینکی چیزی میری توی یه وبلاگ و میافتی روی یه آهنگ پر سرو صدا یا جینگولی مستان و نمیدونی این صدا رو از کجا قطع کنی ، دو شاخه  رو از کجا پیدا کنی ، کامپیوترتو چطوری از پنجره بیرون پرت کنی ، خلاصه چه خاکی به سر این کامپیوتر کنی قبل از اینکه همسایه های قانون مندت  پشت دیوار کناری یا بالایی ، موهای سرشون رو نکندن....

 

در کشفیات تازه ام ـ که میدونم خیلی هم دمده اس برای اونا که سواد اینترنتی دارن و مثل من نیستن ـ دیدم که میتونم بالاخره به سادگی روی بابونه هم موزیک بذارم. بعد عاشق این آدمک قلمبه ای شدم که نشسته و داره گیتار میزنه (سمت چپ وبلاگ ، پایین) و برای اینکه موزیکم با این دوست تازه ی نارنجی ام سینک بشه، ترانه ای روکه خیلی دوستش داشتم و قبل از اومدنم به لطف و با همراهی یک دوست هنرمند و بسیار نازنین در استودیو خوندیم و ضبط کردیم ، موقتا" اینجا گذاشتم. اگه از این به بعد شمام با اومدن به بابونه مجبور میشین هراسون دنبال دو شاخه بگردین ، من شرمنده ام!

پی نویس: از کامنت ها متوجه شدم که این موسیقی در ایران به دلیل سرعت اینترنت یا شنیده نمیشه یا هی قطع و وصل میشه. دوستانی هم بهم راه حل هایی یاد دادن اما برای تغییر فورمت هایی که پیشنهاد کردن ، باید یه نرم افزار هایی داشت که توی اینترنت مجانی دانلود نمیشن و من ندارمشون. خلاصه نمیدونم چیکار کنم جز اینکه توی پست بعدی برش دارم و اختیاری باشه و دیگه اعصاب خورد کن نباشه. میتونم مجسم کنم که تیکه تیکه شنیدن یه آهنگ روی اینترنت چه چیز مزخرفی میشه...


+ نوشته شده در  دهم آذر 1386  توسط بابونه 

من اینجا ماهواره ندارم. معمولا" از ایرانه که میشنوم فلان برنامه ی ماهواره ای دیشب چه بود و یا فردا چه خواهد بود. اما این بار اتفاقی در جستجوهای اینترنتی با برنامه ای مواجه شدم به تاریخ 6 آذر،  از زیر مجموعه های تلویزیون صدای آمریکا . برنامه ای که دیدم راجع به حقوق بشره در ایران. اونایی که ایرانن ، نمیتون باور کنن که چه آرزوییه برای تو یی که خارج زندگی میکنی ، افتخار کردن به کشوری که توش به دنیا اومدی ، مخصوصا" اگه نه به انتخاب که به جبر آزاری که دیدی ، بارت رو بسته باشی ؛ و چه تلخه وقتی میینی همه اش کشورت تیتر اخبار عجیب و نا مساعده.


متاسفانه این روزها کسی از نقض حقوق بشر در ایران بی نصیب نیست. کارگر، دانشجو، روزنامه نگار، اقلیت مذهبی ، اقلیت قومی ، زن ها ، خود مسلمانها ، حتی کسانی که از شدت خستگی ترجیح میدن هیچ چیزی رو ندونن و انتخاب کردن که استقلال  رو در فضای مجازی چار دیواری خونه خلق و تجربه کنن. 


این برنامه ازنقض حقوق بشر میگه  و حقوق اقلیت ها . والبته بخش زیادیش در مورد بهایی هاست . چون سه تا جوون بهایی اخیرا" در شیراز، بدون امکان داشتن وکیل ، زندانی شدن. بهایی ها به دلیل نداشتن نماینده و حمایت قانونی در داخل کشور و عدم امکان آگاه سازی مردم ، پشت در های بسته میمونن، تبدیل میشن به یک پدیده ی پیچیده و گاهی مرموز و نهایتا"  قانونگذار از ناآگاهی مردم در مورد اونها ، با اتکا به خرافات منقول ، سوء استفاده ی بیشتری میکنه و بیشتر آزارشون میده.


اما میشه توجه این برنامه رو یه جور دیگه هم تعبیر کرد: مثلا" اینکه چون" بهاییت ها " ( به فتحه ی شدید ب و تاکید شدید روی آ !!) از طرف خارجی ها کاشت ، تکثیر وحمایت میشن!!، بنابراین صدای آمریکا هم اول راجع به اونا حرف میزنه ، فقط معلوم نیست چرا قانونگذار برای ریختن آب در آسیاب غربی ها و خوراک دادن به رسانه های بیگانه ،  اونها روبه طور ویژه از همه چیز محروم میکنه ....


راستش من اینقدر از این قصه ها خسته ام که حتی دلم نمیخواد بهش فکر کنم اما گاهی وقتها فقط به دلیل آدم بودن ( و نه هیچ پسوند و پیشوندی ) ، دلم به درد میاد و دوست دارم با بقیه تقسیمش کنم.


پیشنهاد میکنم از اینجا یه نگاهی به این برنامه بندازین، ظاهرا" یه زمان محدود هم روی اینترنت میمونه.


پی نویس: برنامه ای که اشاره کردم ، دیگه درلینکی که گذاشته بودم نیست. و ظاهرا" زمان پخش اینترنتیش تمام شده.

+ نوشته شده در  هفتم آذر 1386  توسط بابونه 

برای مجید، سحر، شاهد ، طناز، وتو، که یادآوری کردید بنویسم .

 

حادثه خبر کرده بود. و بعد بی صدا رفته بود.

 

بلند شد و نگاه کرد .

بزرگ نبود.

کوچک هم نبود . همان قدر بود که بود.

 

زنی کنارش شرم میکرد از رگ های زیبای دستش. و سر آستین را حجاب میکرد روی نشانه های کار مداوم یا شاید ارث اجدادی. دختری در انتهای کوچه ای پهن ، به انتقام ، موبایلش را از اس ام اس های عاشق قبلی پاک میکرد . عروس دو اسمه در جیب مردش رد دیروز را با تف می سایید ، و زنی مثلا" ناشناس در بلندگوی شوهر شناس، دغدغه ی های  شدن را از انتهای گلو غرغره میکرد.

 

بلند شد و نگاه کرد.

زشت نبود.

زیبا هم نبود. همان بود که بود.

 

چاقوی آغشته به موم درست کمی آنطرف تر در گرمای یک اتاقک بخار کرده از پچ پچ و خنده ، میرفت به مصاف ران و خطوط مورب سیاه مخرب زیبایی . و گیس بی تاب، در شکنجه ی بی پایان یک برس سیم دار داغ پرصدا ، تب میکرد تا رام شود ؛ تا از فرق سر به شانه بریزد. دشنه ی کند تهمت ، دختر شاد محله را آرام آرام بی عصمت میکرد.  دست زن آماده به گذراز میانبر ، در تردید بستن یا باز کردن دکمه ی سوم یقه ، مستهلک میشد  در تاریخ . و اَبَر مرد کوچک، در آن سوی جغرافیای  زنانه، به سرعت  ثانیه وسال و قرن ، مهم و مهم ترمیشد.

 

بلند شد و نگاه کرد. نفس میکشید و زخم با خون دلمه بسته ، بسته بود .

بزرگ نبود. کوچک هم نبود. همان بود که میتوانست . و شاداب ، درست عین یک کودک.

و راه،  سرشار بوی دویدن.

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1386  توسط بابونه 

به بهانه ی نمایشگاه مشترک ویکتور اریس و عباس کیارستمی در پاریس

پاریس ـ روز ـ خارجی

       

 

   

موزه ی ژرژ پمپیدو ـ همانوقت ـ داخلی

 

   

 

 

جلوی موزه ـ ادامه ـ خارجی

 

توضیح:

۱ـ تصویر کودک در بالا ،  فیلمی است از طول مدت خواب کودک که  بر صفحه ای روی زمین پخش میشود. برای من این اثر ،  با  آن شکم نازک کودک که از نفس های معصومش بالا و پایین میرفت ، ترس قدم بود  از آلودن  رویای کودک به خواب رفته؛ گمان کنم اسم کار "چند دقیقه بزرگتر" بود یا چیزی شبیه این،  اینقدر نگران لگد نکرد نش بودم که یادم نیست. تصویر زن ومرد به خواب رفته هم  که با صدای سگی بیدار میشوند ، روی زمین پخش میشود.  هر دو، کار کیارستمی است. با همین عنوان که دقیقش را فراموش کرده ام ، فیلم کوتاهی هم از ویکتور اریس پخش میشود ، که امکان ندارد از ذهن بیرونش کنی. آن همه ایجاز و اعجاز و لطافت و نفرت از خشونت را ، فقط "هنرمند"  یک جا ارائه میکند.

۲ـ چند تا کار ، از جمله فیلمی که گفتم را ، نشد عکس بگیرم . همین ها هم که از داخل سالن  می بینید ، تحفه ی ایرانی بودن است و عادت به گذر از ممنوعیت ها وگرنه عکاسی ، با حضور مامورین همه جا حاضر نمایشگاه ، اکیدا" ممنوع بود!

 

+ نوشته شده در  دوازدهم مهر 1386  توسط بابونه